به گزارش پایگاه اطلاع رسانی شهید نیوز، در سالروز ميلاد حضرت علي (ع)، سميه اميري فرزند شهيد «جهانگرد اميري» از كرمانشاه دلنوشتهاي را تقديم به پدر خود كرد؛ پدري كه سالها در اسارت بود و بعد از آن همه انتظار پيكر مطهر او را در تابوتي به دستان پر از انتظار تحويل دادند و پس از آن كاخ آرزوهاي منتظرانش فرو ريخته شد. اين فرزند شهيد به مناسبت روز پدر در نامهاي به پدر آسمانياش نوشته است:
اي خلوت گزيده در آسمان، سلام! سلام پدر عزيزم! ميدانم كجايي. آن سوي مهتاب و پشت ابرهاي سپيد ولي نميدانم در چه حالي و چه ميكني. اگر حال ما را ميپرسي همه چيز خوب است؛ اما خيلي باور نكن.
هيچ وقت با دل پر به سراغت نيامدم تا نگرانمان نشوي؛ گرچه ميدانم نيازي به گفتن نيست و ناگفتههايم را ميداني، شرمندگي دخترت را بپذير كه دلنوشتهام بويي از گِله دارد. انگار هر چه بزرگتر ميشوم نيازم به بودنت هم بيشتر ميشود. گرچه برايم نوشتهاي كه صعبالعبورترين راهها هم با توكل به خدا هموار ميشود ولي مدتي است دلم مثل آسمان ابرآلود پائيز گرفته است. ميخواهم بغض چند سالهام را برايت بنويسم. از خيلي چيزها، از اسارتت، از غربت و مظلوميتت، از چشم انتظاريمان كه بيحاصل بود. از دل خستهام كه سالها به اميد بازگشت تو تسلي پيدا ميكرد؛ از اين روزگار نامرد، از نامهربانيها، از تنهاييمان، از نگاههاي شكننده، از ترحمهاي زجرآور، از كاسه صبرم كه لبريز شده، از سجاد و لحظههاي دلواپسي او، از احساس مسئوليتش، از مادر كه غمي را كه اين سالها به دوش كشيده كوه را ياراي تحمل نبود. خودت بگو از كجا شروع كنم؟ از سالها كه منتظرت بوديم تا از اسارت برگردي. بالاخره آمدي! اما نه آنگونه كه در روياهايمان ميپنداشتيم.
آرام و غريب به استقبالت آمديم ولي نه آن گونه كه آرزويمان بود. در مرز خسروي تابوتي تحويل گرفتيم و گفتند تويي! با ديدن آن تابوت كاخ آرزوهايمان فرو ريخت. از آن روز غم ما مهمان ناخواندهاي است كه ميهمان قلبهايمان شده و عزم سفر ندارد.
قرارمان اين نبود نازنينم! ما به چشمانمان وعده داده بوديم ترا ميبينند و به دلمان قول داده بوديم كه بر ميگردي. هنوز باورم نميشود كه ديگر نميآيي.
وقتي دلم از نامهربانيها ميشكند، وقتي گره به كارم ميافتد، تازه باورم ميشود، نيستي!
آرام و در گوشي ميگويم؛ رفتي و بعد از رفتنت ديگر نگاهي من را گرم نميكند؛ بي تو در خشكيها تكيهگاه محكمي نميبينم؛ بي تو كسي مرا نميبيند؛ بي تو گامها زودتر خسته ميشوند؛ بيتو دلم زودتر ترك بر ميدارد و بيتو نميشود از دل بيكسي عبور كرد.
پدرم ساده ساده بگويمت تو كه نيستي انگار هيچ كس نيست؛ تو نيستي و وقتي نيستي ديگر رفيق دلتنگيها و همسفر گريههاي من هم نيست. تو نيستي كه نابلدان استاد گشتهاند! صادقانه ميگويم محتاج اندكي حضور توام در زمانه پرهياهو؛ كاش بودي!
از وقتي كه آمدي تمام دلخوشيمان سنگ سياهي است كه سنگ صبورمان شده. امروز دوباره به ديدنت آمدم. آمدم بگويم روزت مبارك اي مسافر غريبم. ميدانم كه ذاتت جز مهرباني و عطوفت محض چيزي نيست؛ پس نظري به خانه دلم بينداز و دعايت را بدرقه راهمان كن.
شما باید برای ارسال در سایت به سیستم وارد شوید یا اگر عضو نیستید ثبت نام کنید اینجا براي ثبت نام كليك كنيد














