افسردگی و نفرت پراکنی، ارمغان این روزهای اینستاگرام

افسردگی و نفرت پراکنی، ارمغان این روزهای اینستاگرام

فصل مشترک این گزاره‌ها این است: ما در کشوری زندگی می‌کنیم که ابتدائیات و بدیهیات رشد و پیشرفت در آن فراهم نیست. جوان‌ها در محتوا‌هایی که ارائه می‌کنند خاک خاورمیانه را ضدرشد و توسعه می‌دانند.

 

خاورمیانه؛ سرزمینی که به نفرینی تاریخی و ابدی دچار شده و بوی بهبود از اوضاع آن به مشام نمی‌رسد، بنابراین حتی در بین نخبگان یک قالب ذهنی مشخص ترویج پیدا می‌کند: اگر می‌توانی هرچه سریع‌تر از این مهلکه دور شو، با وجود آنکه این سال‌ها مهاجران ایرانی به کشور‌های دیگر بازخورد‌های واقع‌بینانه‌تری از جهان‌های موسوم به جهان اول یا کشور‌های توسعه‌یافته ارائه می‌کنند و تصویر بهشت موعود تا حد زیادی شکسته شده، با این همه اکنون اتمسفر و فضایی به شدت مسموم و غمبار درباره اقلیم، تاریخ، فرهنگ و آینده ایران به تصویر کشیده و نوعی روحیه دلزدگی و افسردگی جمعی بازتولید می‌شود. اما آیا واقعاً سرنوشت فردی و جمعی ما افسردگی است و دیگر کاری از ما ساخته نیست و کسب‌وکارمان از تولید غم و اندوه و دامن زدن به رفتار‌های هیجانی مثل خشم فراتر نمی‌رود؟ واضح است که هیچ خردمندی از خود سلب اختیار نمی‌کند، حتی اگر وسط جبر‌های تاریخی، جغرافیایی و انواع محدودیت‌ها گرفتار شده باشد.

 

بزرگان اخلاق و آگاهی در این سرزمین، راه ناهموار گذشته را کوفته‌اند و ما امروز با مراجعه به این میراث فرهنگی در جریان مسئولیت اخلاقی و اجتماعی خودمان قرار می‌گیریم، حتی اگر زیر بهمنی بزرگ گرفتار شده باشیم وظیفه‌مان این است که تکانی به خود بدهیم، چون: «به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل/ که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم.»

اشکال کار اینجاست که ما به خود نمی‌پردازیم و از خود شروع نمی‌کنیم. جنبش‌های اجتماعی و سیاسی در ایران همواره بر تغییرات بیرونی تأکید کرده‌اند، این جنبش‌ها عموماً بر تربیت و اثرگذاری بر دیگری تأکید می‌کنند، مثل این است که من می‌خواهم فضای اطراف خود را روشن کنم، با این همه حواسم نیست که آیا اصلاً من چراغی و فتیله‌ای برای این کار فراهم کرده‌ام یا نه؟

 

من دنبال مشتری می‌گردم در حالی که کالایی برای عرضه ندارم، این وضعیت غمباری است که کنشگری اجتماعی ما به آن دچار شده است. همه ما اغلب در سودای اثرگذاری بر روند‌ها و کنش‌های اجتماعی و سیاسی هستیم، اغلب می‌خواهیم دیگران را مثلاً نظام اجتماعی را تحت تأثیر قرار دهیم، اما کمتر کسی می‌خواهد مسئولیت فضای درون خود، مسئولیت ذهنیت، پندار و غرض‌ورزی‌های خود را بپذیرد، اما چرا این گونه است؟

 

به نظر می‌رسد کار کردن روی خود کاری صعب و دشوار است و کمتر کسی حاضر است زیر باری چنین سنگین برود، در صورتی که اگر من از خود آغاز کنم، این آغاز از خود در کنش اجتماعی من تأثیری پیش‌برنده خواهد گذاشت، مثل این است که من پیش از مشتری‌جویی به دنبال تهیه و تولید کالا رفته‌ام، اما اگر از خود آغاز نکنم و همواره انگشت اتهام من به سوی دیگران دراز باشد، کنش من در دام هیجان گرفتار خواهد شد و راه به جایی نخواهد برد.

 

امروز جوان‌هایی را می‌بینیم که در شبکه‌های اجتماعی بر گرداگرد دلمردگی و پریشانی می‌چرخند. بینش رایج در چنین فضایی، هیجانی است. هر کسی علیه چنین بینشی سخن بگوید به شدت مورد حمله قرار می‌گیرد، مؤاخذه و فحش‌های آنچنانی نثارش می‌شود. وقتی ما در کنشگری اجتماعی خود یا خویشتن را فراموش می‌کنیم، مطابق عبارتی از نیچه به همان هیولایی تبدیل می‌شویم که می‌خواهیم با آن مبارزه کنیم.

 

کنشگری اجتماعی حاوی ظرایفی است که آن را شبیه یک جراحی دشوار و نفسگیر می‌کند، همچنان که فرق جراح با سلاخ قدم برداشتن و پیش رفتن زمان بردار، ظریف و همراه با تأنی است، کنشگری اجتماعی هم به حوصله‌ای فراخ نیاز دارد. مثلاً طرف می‌گوید من مخالف انحصارگرایی و اقتدارگرایی هستم، اما به خود نگاهی نمی‌اندازد که از نوع کنشگری او و خشمی که تولید می‌کند، محصول دیگری جز انحصار برنمی‌خیزد، بنابراین این بینش هیجانی شمشیر خود را علیه کسانی به کار می‌گیرد که می‌خواهند به قدر وسع خود و با چراغی که فراهم کرده‌اند، حتی اگر آن چراغ کم‌سو باشد در بهبود روند‌ها بکوشند.

نداشتن «هویت مستقل» فاجعه‌ای است که اثرات آن در زندگی امروز ما به ویژه در زندگی مجازی پیداست. ما گرفتار هویت‌های دنباله‌رو شده‌ایم، بنابراین کسی جرئت نمی‌کند علیه آن فضایی که در شبکه‌های اجتماعی ترسیم می‌شود، دیدگاه متفاوتی ارائه کند و مثلاً از مدارا سخن بگوید یا اعدادی را که این روز‌ها در شبکه‌های اجتماعی طرح می‌شود زیر سؤال ببرد.

 

اشکال تفکر رایج دنباله‌روی از ژست‌ها، قالب‌ها و مد‌های اجتماعی است. وقتی نمی‌توانم خلوتی درونی برای خود فراهم کنم و در آن خلوت بیندیشم و تأمل کنم، خواه‌ناخواه موجودی تابع جریان‌ها و موج‌ها خواهم بود، از این نظر جامعه ما دچار سردرگمی شده است، چون «خلوت کردن با خویشتن» را از دست داده و مثل هر موجود سردرگمی گمان می‌کند با دست و پا زدن می‌تواند وضعیت خود را بهبود ببخشد. ما در نهایت در هر کنشی به دنبال معنای خود می‌گردیم، حتی اگر ظاهر امر اصلاح رویه‌ها و بهبود کارکرد‌ها باشد، اما موضوع این است که دست و پا زدن نمی‌تواند به معنایابی ختم شود. امروز می‌بینیم که انرژی زیادی از ما صرف دست و پا زدن می‌شود، با این همه چرا مطلوب‌های اجتماعی ما به دست نمی‌آید؟

 

فرض کنید جواهر یا شیء ارزشمندی را در آب چشمه‌ای گم کرده‌اید. برای یافتن آن جواهر به چه چیزی احتیاج داریم؟ بینش مرسوم و هیجانی دست به کار شدن و پریدن در آب، دست و پا زدن و تقلا و حرکت را توصیه می‌کند، اما بینشی که حکما عرضه می‌کنند، مشاهده یا دیدن است. دیدن، گوهر را از آب بیرون می‌کشد نه دست و پا زدن. ظاهراً دست، گوهر را از آب بیرون می‌کشد، اما در واقع این چشم است که گوهر را می‌یابد و دست و پا زدن و تقلا و دست به کار شدن فرع بر دیدن است. در غیاب دیدن از آن دست و پا زدن‌ها جز آب گل‌آلود چیز دیگری عاید ما نخواهد شد. شما تا زمانی که آن جواهر یا شیء قیمتی را در آب ندیده‌اید هر چه بیشتر دست و پا بزنید، آب گل‌آلودتر و فضا برای یافتن نامساعدتر خواهد بود.

وقتی ناآگاهانه و بدون یافتن نقطه سکون و تعادل در خود پای به کنشگری‌های اجتماعی می‌گذاریم، محیط اجتماعی و کنشگری را علیه خود می‌یابیم و می‌خواهیم هرچه زودتر ورق را به سود آنچه در ذهن‌مان می‌گذرد، برگردانیم، بنابراین با خشم و هیجان شروع می‌کنیم به ضربه زدن به محیطی که ما را در بر گرفته است، اما هر چقدر بیشتر ضربه می‌زنیم، آن محیط اجتماعی بیشتر ما را در خود غرق می‌کند و خشونت و هیجان بیشتری به سمت ما برمی‌گردد، بنابراین راهکار همان است که بار‌ها و بار‌ها به انواع زبان‌ها گفته شده است: اثر گذاشتن روی دیگران، جامعه و کنشگری بدون اینکه آن فضائل را در خود پرورانده باشیم، افسانه‌ای دست‌نیافتنی است.

 

شونریو سوزوکی در کتاب «ذهن ذن، ذهن آغازگر» ترجمه علی ظفرقهرمانی‌نژاد درباره اهمیت پرهیز از هیجان‌زدگی در ساختن شخصیت می‌گوید: ما باید ثابت‌قدم باشیم. اگر پرمشغله و بسیار هیجان‌زده شوی، ذهنت خشن و زمخت می‌شود، تا می‌توانی سعی کن خود را از هیجان‌زدگی حفظ کنی. معمولاً روزبه‌روز، سال به سال، به ویژه در این دنیای مدرن سر ما شلوغ و شلوغ‌تر می‌شود. اگر به هیجان خاصی دلبستگی پیدا کنیم، کاملاً درگیر زندگی شلوغ خود می‌شویم و گم خواهیم شد، با این حال، اگر ذهنت آرام و ثابت باشد، خودت را از دنیای پرهیاهو دور نگه می‌داری، حتی اگر در میانه آن باشی. در این صورت در میانه هیاهو و تغییر ذهنت کاملاً آرام و باثبات خواهد بود. اگر ذهنت همیشه شلوغ باشد وقتی برای ساختن نخواهی داشت و توفیقی به دست نخواهی آورد، به ویژه اگر با شدت و حدت تمام روی آن کار کنی. ساختن شخصیت مثل پختن نان است. باید به آرامی و گام به گام درستش کنی، به دمای ملایم نیاز داری. دقیقاً می‌دانی چه می‌خواهی ولی اگر بیش از حد هیجان‌زده شوی، یادت می‌رود چه میزان دما برایت خوب بود و راهت را گم خواهی کرد. این بسیار خطرناک است.»