روایتی از حجت الاسلام میرلوحی

روایتی از حجت الاسلام میرلوحی

امروز ظهر (چهارشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۱) رفتم دفتر یکی از رفقا در خیابان انقلاب. پنجره ساختمان دفتر مشرف به خیابان بود و می‌توانستی تحرکات افرادی که آماده تحرک بودند را ببینی. پلیس هم سر چهارراه ها ایستاده بود و موتورهای پلیس داخل خط ویژه گشت می‌زدند. تعدادی ون پلیس بعد از خیابان قدس پارک شده بود. کسی کاری نمی‌کرد. حدود ساعت دو ونیم لباس (طلبگی) پوشیدم و رفتم برای قدم زدن در خیابان. به قصد این که شاید بشود گفتگویی کرد. از نزدیک سینما سپیده تا میدان انقلاب رفتم و برگشتم:

تعداد کل افرادی که روی جدول یا پله جلوی پاساژها یا صندلی های کنار خیابان بودند حدود پنجاه نفر بود. بیشترشان ماسک زده، یک کوله پشتی و یک بطری آب معدنی داشتند. واکنش غریب به اتفاق شان حاج آقا عجب جرأتی داری بود! دو نفر با اشاره دست توهین کردند. تعداد زیادی به لبخند من با لبخند و قهقهه پاسخ دادند و چند نفری (همگی آقا و با سن بالای سی و پنج) با عصبانیت خیره شدند و نگاه دوختند. ۸۰ درصدشان نوجوان و در ابتدای جوانی، ده درصد حدود سی سال و ده درصد بالاتر بودند. آنچه از نوجوان ها و جوان ها دیده می‌شد چیزی شبیه یک بازی هیجان انگیز بود. چند مرد میان سال در طول مسیر با سمت من آمدند که با آنها دست دادم. افرادی که دورشان بودند بلند خندیدند. لبخندم روی لبم ماند تا ادامه مسیر. چند نفر گفتند حاج آقا به چی می‌خندی؟ با لبخند راه را ادامه دادم. منتظر بودم یکی باب صحبت باز کند تا بایستم. سر فخررازی خانمی با صدای بلند صدا کرد: حاج آقا بگو ما را نزنند! حدوداً پنجاه ساله که تلاش می‌کرد خود را هیجان زده نشان دهد، اما واقعا مثل آن جوان‌ها هیجان نداشت. ده نفری جمع شدند و خانم صحبت می‌کرد. دختر هفده هجده ساله ای گفت به این چه ربطی داره؟ در جواب گفتم بگذار حرفش را بزند. بیشتر شبیه درد دل کردن بود. واقعا احساس میکردم کسی نبوده با او صحبت کند. ادامه داد این بچه ها چیزی نمی‌خواهند فقط داد می‌زنند. گفتم ولی بعضی شان سنگ می اندازند و فحش می‌دهند. گفت فحش که باد هواست بگذار فحش بدهند مگر چه می‌شود. گفتم بانک آتش بزنند و خیابان را ببندد چه. دختر دیگری گفت ما نمی‌کنیم آنها که آتش می‌زنند اینجا نیستند. تعداد زیاد شد. دو دختر که در حال عبور بودند شروع کردند هو کردن. یکی از دخترانی که ایستاده بود با عصبانیت گفت هیس بابا داریم حرف می‌زنیم. پلیس آمد: حاج آقا تشریف بیاورید! با سر تایید کردم و حرف را ادامه دادیم. پلیس که پسر جوانی بود آمد جلو و گفت حاج این که دور شما جمع شده است خطرناک است! دست مرا گرفت گفتم خطر برای من مگر نیست. خب اشکالی ندارد. گفت برخی چاقو دارند یهو می‌زنند و ما شرمنده شما می‌شویم. گفتگو که تمام شد دیدم خانمی که حرف می‌زد عقب رفته است. دختر ها شروع به حرف زدن کردند: درست مثل انتهای کلاس درس که دور میز معلم جمع می‌شوند…

پلیس این بار گفت اج آقا خواهشاً برو.

عذرخواهی کردم و راه افتادم.

موقع برگشت مردی حدود چهل ساله به چند دختر توضیحاتی میداد شبیه این که شما اینجا بایستید شما بروید و…

یک نفر دستگیر شده بود و به داخل ون هدایت شد. ترس از دستگیری بالا بود. کسانی که روبروی ون در پیاده رو ایستاده بودند حدود ۱۵ نفر بودند که واکنشی نداشتند.

حقیقتاً چیزی که دیدم هیجان جوانی بود.

چند نفری هم مشخص بود لیدری می‌کنند.

کاش می‌توانستیم خیلی صحبت کنیم.

انتهای پیام/