«پیکر‌»های پرصدا

«پیکر‌»های پرصدا
  1. «واویلا…واویلا… واویلا…» مرد جوان که شلوار لَش مشکی و تیشرتِ با عکس جمجمه پوشیده بود به جای لااله‌الاالله، واویلا را نعره می‌کشید و زیر تابوت را گرفته بود. آدم‌های پشت تابوت جوان بودند و زن‌ها موهایشان باز بود. یکی‌شان که انگار نسبت خیلی نزدیکی با متوفی داشت با ناخن‌های کاشت بلندش تمام صورتش را چنگ می‌انداخت و در جواب مردهایی که زیر تابوت واویلا می‌گفتند واویلایش را دلریش‌تر زجه می‌زد.

بی‌سروصدا و از کناره‌های مسیر دنبال تشییع جنازه‌شان راه افتادم. با اینکه سعی می‌کردم قاطی جمعیت شوم اما با چادری که به سرم بود بین جمعیت‌شان انگشت‌نما بودم. به سالن نماز میت که رسیدند فقط من بودم و آن‌ها، می‌خواستم کمی نزدیک شوم اما چشم‌هایشان از خشم سرخ بود و حتی اشک‌های همدردی‌ام برای عکس جوانشان که روی تابوت مثل یک وصله ناجور جا خوش کرده بود هم نتوانست دلشان را نرم کند.

برای نماز میت آماده شوید

کمی عقب‌تر ایستادم. دلهره به جانم افتاد. تنها بودم و هزار فکر ریخت توی سرم. مردها تابوت را روی زمین گذاشتند. روحانی‌ای که نمی‌دانم کجا ایستاده بود اما فقط صدایش از بلندگو می‌آمد، گفت: «برای نماز آماده شید!» زن‌ها داد زدند؛ شاید هم فحش دادند، کلمات مبهم بود اما غلیظ و قوی؛ یک نوع دافعه ممتد داشت که حتی آن روحانی را هم به سکوت انداخت.

شاید فرار می‌کردم!

از بین دیوارهای شیشه‌ای سالن نماز، راهم را به سمت سالن تطهیر کج کردم. شاید هم فرار کردم. نمی‌دانم. اینجا، عکسی که روی دست منتظران تحویل جنازه بود، آدم پیری را نشان می‌داد که موهای جلوی سرش ریخته بود. به عکسش نگاه کردم. شبیه همه چیز بود جز کسی که ممکن بود در اغتشاشات مرده باشد. این‌ها برعکسِ آن‌ها، هنوز هم خدایشان لااله‌الاالله بود؛ اما عصبانی، دردکشیده و مثل خانواده داغدار آن جوان، شوکه‌زده.

کلمات را کنار هم می‌چیدم و هر قدم که جلو می‌رفتم، زجه کشداری پاهایم را سست می‌کرد و عقبم می‌زد. دردشان آن‌قدر عمیق بود که حرف زدن یادشان رفته بود و فقط با چنگ زدن به تنشان آرام می‌گرفتند. مرده‌های دیگری هم آمدند. پشت سر هم. نمی‌دانستم کدامشان به تیر غیب به رحمت خدا رفته و کدامشان به تیر اغتشاشات. اما سر صحبت را باز کردن با هیچ کدامشان آسان نبود.

خرمای نظام را نمی‌خوریم

هوا سوز بدی داشت. دست از پا درازتر سُریدم توی سالن انتظاری که روبه‌روی پنجره کوچک قسمت تحویل جنازه بود. نوک انگشت‌هایم سرخ شده بود و گزگز می‌کرد. دنبال آدمی می‌گشتم برای حرف زدن و هیچ‌کس اشتیاقی به هم‌صحبتی نداشت. همه توی خودشان بودند و غم، صدایش از همیشه بلندتر شده بود.

کمی که گرم‌تر شدم دوباره رفتم بیرون. ساعت از سه بعدازظهر گذشته بود و بهشت‌زهرا کمی خلوت‌تر بود؛ درست شبیه ایستگاه صلواتی‌ای که جلوی ردیف درخت‌ها کاشته بودند! دست دراز کردم که یک لیوان چای بردارم اما خانمی که پشت میز ایستاده بود گفت: «نه! اجازه بدید تازه بریزم، این یخ زده!»

اسمش را که پرسیدم گفت «خانم کریمی» است؛ از کارکنان معاونت فرهنگی بهشت‌زهرا. پنج روز بود که آنجا بودند تا به قدر توان دست‌هایشان با یک لیوان چای تازه دم، یا آب گلاب و خرمای ارده زده، قند افتاده‌ی یک آدم داغدار را بگیرند. سر صحبتمان باز شده بود و از آدم‌هایی می‌گفتیم که عزیزشان نه اغتشاشگر بود و نه حتی اعتراض‌گر؛ شاید برای خرید لقمه‌ای نان یا در راه برگشتن از محل کار بودند که دستی از پشت سر، رگ گردنشان را زده و دفتر عمرشان را بسته بود. خیلی‌ها با سنگ، خیلی‌ها با سلاح‌های سرد و حتی بعضی‌ها با گلوله‌های مستقیمی که صورتشان را متلاشی کرده بود.

پرسیدم: «تا حالا به خونواده‌های داغداری که برای تحویل جنازه میان چای دادین؟» با ناراحتی گفت: «بله. اما بعضی‌هاشون اون‌قدر شست‌وشوی مغزی شدن که یکهو پس می‌زنن و میگن خرمای این نظام رو نمی‌خوریم!»

دنبال چه می‌گردی؟

غرق آدم‌ها و گفتن از رنجشان بودیم که یک خانم ریزنقشِ میانسال به بهانه برداشتن لیوان چای جلو آمد. انگار دیده بود که کارت خبرنگاری‌ام را نشان دادم و خودش را برای گفت‌وگو مشتاق نشان می‌داد. گوشی همراهم هنوز روی ضبط بود. پرسیدم: «عزیزی از شما به رحمت خدا رفته که اینجایید؟» جوابی نداد. اما به گوشی‌ام اشاره کرد که ضبط را قطع کنم. زبر و زرنگ بود. کیفش را یک وری روی دوشش انداخته بود و کتانی پایش بود اما سرتاپای لباس‌هایش سیاه بود. حسی گفت آماده فرار است! خیلی شبیه این حالت بود.

سلام دادم و حال و احوال پرسیدم. چایش را سر کشید و سرش را با تاسف تکان داد: «دنبال چی می‌گردی؟ آدم‌های بی‌گناه؟ این جنازه‌ها رو می‌بینی؟ هیچ‌کدومشون از اون جنازه‌ها نیست که. اصلا اون جنازه‌ها رو که اینجا نمیارن.» با تعجب نگاهش کردم: «می‌دونید من دنبال کدوم جنازه‌هام؟ همون‌هایی که مثلا بنده خدا از سرکار برمیگشته و یکهو اغتشاشگرها با پاره‌سنگ زدن توی سرش؛ یا با چاقو گلوش رو بریدن و …» پرید وسط حرفم و خودش را به من نزدیک کرد: «می‌دونم. منم همونا رو میگم. جنازه اونا رو تو بیابونای اطراف تهران خاک میکنن نه اینجا!»

خانم کریمی با تندی سرش داد کشید و گفت: «چرا فتنه می‌کنی؟ این حرفا رو از کجا درمیاری؟» آن زن فرار کرد. تا به خودم آمدم و خواستم دنبالش بروم به لبه خیابان رسیده بود و آن‌قدر دور شد که دیگر نفهمیدم کجاست. معلوم نبود از طرف کی آمده اما یکی از نیروهای خدمات که داشت دستمال‌های کاغذی را از روی زمین جمع می‌کرد گفت دو سه روزی می‌شود که صبح‌ تا ظهر می‌آید اینجا بین مردم داغدار می‌نشیند و از این حرف‌ها می‌زند و نمک روی زخمشان می‌پاشد.

برایشان قرآن می‌خوانم

دست‌هایش پینه بسته بود و به قول خودش، کار هر روزش همین است که هر وقت کمی سرش خلوت‌تر می‌شود برای این جنازه‌ها قرآن بخوانَد. پرسیدم: «کسی هم بود که اتفاقی کشته شده باشد؟»

نوک دماغش را با پشت دستش خاراند و آه از دلش بلند شد: «یکی رو آورده بودن رعنا. قد رشید. مادرش داد می‌زد جوون مهندسم رو کشتن. بنده خدا انگار از محل کارش برمیگشته که نمی‌دونم تیر خلاص از کجا صاف می‌خوابه وسط پیشونیش. گلوله جنگی! آدم تن و بدنش میلرزه. مگه فقط اعتراض نبود؟ مامورا هم تا شنبه تیکه پاره شدن اما اسلحه نداشتن. حیف. حیفِ این جوون. اون که کاری به کسی نداشت. چرا کشته شد؟»

امضای حکم اعدام

راه افتادم بین قطعه‌ها. خیلی از آدم‌ها یکهو کشته شده بودند؛ یکی در حال رد شدن از خیابان، یکی وقتی از درِ مغازه بیرون آمده بود و یکی وقتی داشت به سمت سالن زیبایی زنانه می‌رفت. دور یک قبر سه طبقه، ده بیست تا آدم هوار بودند. کپه کپه دور تا دور قبر آوار شده بودند و قبرکن داشت سنگ‌های لحد را روی جنازه‌ی کفن‌پیچشان می‌چید. هیچ‌کس به هیچ‌کس اعتماد نداشت. چشم‌غره‌ها زیاد بود و بالا آوردن گوشی برای عکس گرفتن یعنی امضای حکم اعدام.

اینجا هم ولمون نمی‌کنید؟!

گوشی را توی کیفم گذاشتم اما نمی‌خواستم از آنجا دور شوم. دنبال بهانه‌ای برای ماندن بودم که یک قبرِ نزدیک، بهانه‌ام شد. نشستم کنارش و افتادم به خواندن قرآن. چشمِ چند تا از تشییع کننده‌ها لرزیده بود. زنی با ساپورت و کت چرم مشکی بالای سرم ایستاد: «اینجا هم ولمون نمی‌کنید؟» دستپاچه شدم. من کاری به کار آن‌ها نداشتم و فقط آمده بودم تا با کلماتم، در غم آدم‌های سرزمینم شریک شوم.

با تخفیف قبر می‌کَنید؟

ترسم را قورت دادم و زود به قبر نگاهی انداختم: «اینجا قبر خالمه! خدا عزیزتون رو بیامرزه.» لب‌هایش را جوید و رفت سر خاک. تدفین تمام شده بود و قبرکن با ته‌مانده جانِ امروزش از قبر بیرون آمده بود و خودش را روی زمین می‌کشید. کمی که جلو رفت آرام افتادم دنبالش.

ترسید. سریع‌تر رفت. من هم بدون اینکه دنبالش بدوم گفتم: «ببخشید دیدم شما خوب قبر می‌کنید خواستم ببینم تخفیف هم میدین؟!» حرفم نگران‌ترش کرد؛ برای منِ قبرستان نرفته، این جمله‌ها در چرت و پرت‌ترین حالتِ ممکنشان کنار هم چیده شده بود. قبرکن با تردید وراندازم کرد و به اتاق پذیرش اشاره داد: «برید اونجا راهنماییتون میدن.»

کارتم را نشانش دادم و از همان فاصله سه چهار متریِ بینمان، به جان پدر و مادرم قسم خوردم که دنبال شر نمی‌گردم. او هم از همان جا که ایستاده بود، بیلش را توی کیسه‌ای که روی کمرش بود جا انداخت و گفت: «این روزا شر همه جاست خانوم! جونم مهم نیست اما روزیِ بچه‌هام رو نَبُر!»

فقط می‌خواهم از قبرها بگویم

گفتم نه دوربین دارم و نه حتی اسمش را می‌نویسم. فقط می‌خواهم از قبرها برایم بگوید. از آدم‌هایی که در یک چشم به هم زدن، نَفَسشان برید و شناسنامه‌شان باطل شد و «جنازه» صدایشان زدند.

اشک توی چشم‌هایش حلقه بست: «فکر می‌کنی من از اینکه قبر بکنم راضیم؟ میخوام نون بچه‌هامو دربیارم اما هر لحظه درد میکشم. من هیچ‌وقت از صاحبای عزا نمی‌پرسم عزیزشون چطور مُرد. همیشه میگم عمر دست خداست و هر وقت دلش بخواد میگیره، اما اون جنازه صدامو درآورد. یه نوجوون بود. فقط یه نوجوون. دوستاش میگن بیا بریم اعتراضات خوش میگذره. وقتی توی قبر گذاشتمش هنوز از جای زخماش با اینکه با پنبه پانسمان شده بود خون میومد؛ خونِ گرم، می‌فهمی؟ انگار زنده بود ولی چند روزی میشد که مرده بود! به سرش سنگ زده بودن و دوستاش نمیدونستن کیا و همه از ترسشون فرار کرده بودن. انگار نه انگار که همه این جنازه‌ها تا دیروز زنده بود …»