روایتی از زندگانی شهید اقتدار علیاصغر نوحی طهرانی
علی از سرکار که برمیگشت، زهرا و سلاله به استقبالش میرفتند. هر دوشان را بغل میکرد و آنقدر فشار میداد تا صدای زهرا و سلاله در بیاید.

اسمش را گذاشته بود، بغل سهنفره. سلاله میگوید: حالا که بابا نیست، شبها بالشتش را میگذاریم وسط و سهتایی بغل میکنیم و محکم فشار میدهیم.
حالا از سلاله و مادرش، زهرا تقیان دعوت کردهایم تا از پدر برایمان بگویند. علی شاید برای دخترش فقط یک پدر مهربان باشد، ولی برای ما سرهنگ دوم شهید اقتدار وطن علیاصغر نوحی طهرانی است که اقتدار کشورمان را مدیون از خودگذشتگی او و بقیه دوستانش هستیم.

هر چقدر زهرا دلتنگ است و ابراز میکند، سلاله و خواهر ۴ ماههاش سلین آرام هستند. انگار علی کنارشان حضور دارد و بچهها را آرام میکند.
زهرا حرفش را با وابستگی شدید سلاله به علی شروع میکند و میگوید: علی که از راه که میرسید، ساعتها با سلاله بازی میکرد، انگارنهانگار که خسته است.
موقع خواب که میشد، برایش کتاب میخواند، با هم شعر میخواندند، قرآن میخواندند، برایش قصه یا خاطره میگفت تا خوابش ببرد.

بابا نگذاشت کسی اسیر شود
اولین چیزی که به ذهنمان میرسد این است که با وجود این همه دلبستگی سلاله، زهرا چطور خبر شهادت پدرش را به او داد؟ زهرا به یاد آن روز که میافتد، بغض میکند و میگوید: علی همیشه از سلاله میخواست که برای شهادتش دعا کند.
خصوصاً وقتی کربلا یا مشهد میرفتیم به من و سلاله اصرار میکرد که برای شهادتم دعا کنید. به همین خاطر سلاله آمادگی ذهنی داشت ولی من اجازه ندادم کسی خبر شهادت علی را به او بدهد. گفتم خودم باید این خبر را بدهم.

این یکی دو سال اخیر خیلی تصاویر زن و بچههایی که در فلسطین شهید میشدند یا گرسنه میمانند را خیلی دیده بودیم. به سلاله گفتم: یک هواپیمای اسرائیلی به ایران آمده و میخواهد زن و بچهها را اسیر کند.
بابا و دوستانش دارند با آنها میجنگند. تو دوست داری زن و بچه مردم به دست اسرائیلیها اسیر شوند؟ گفت: نه اصلاً نمیخواهم. گفتم: دعا کن بابا و دوستاش شهید شن. وگرنه همه زن و بچهها اسیر میشن.
سلاله با گریه گفت: چرا باید دعا کنم بابام شهید شه. خودم میرم میجنگم خب. گفتم: مامان ما نمیتونیم بجنگیم. بابا و دوستاش باید بجنگن. ما نمیخواهیم کشورمان مثل فلسطین بشه.

کمکم که میگذشت خانه شلوغ شد. همه جمع شده بودند. دم اذان مغرب بود که بهش گفتم: سلاله جان هواپیمای اسرائیلی را گرفتن ولی بابا و دوستاش شهید شدن.
سلاله حالش خیلی بد شد. اصلاً نمیتوانستم کنترلش کنم. مرتب میگفت: حالا من به کی بگم بابا. کی با من کشتی بگیره. کی منو بغل کنه؟

صحبتهای زهرا به اینجا که میرسد، بغضش میترکد و با گریه میگوید: خیلی سخت بود که به بچهام بگویم دیگر بابا نداری. آن هم این بابا که آنقدر محبت داشت.
به سلاله گفتم: مگه خدا دروغ میگه؟ خدا تو قرآن گفته شهدا زندهاند. بابا هم زنده است و با ما زندگی میکند. ما را تنها نمیگذارد. همیشه با من و تو و سلین زندگی میکند.

میپرسم حالا با دلتنگی سلاله چکار میکنید؟ زهرا اشکهایش را پاک میکند و میگوید: خدا راشکر علی نزدیک ماست. امامزادهای که مزار علی است چند دقیقه با ما بیشتر فاصله ندارد.
تا میبینم که سلاله دلتنگی میکند میگویم: آماده شو برویم پیش بابا. همین که وارد فضای امامزاده میشویم و نزدیک پدرش میشود، دلش آرام میگیرد.

دوباره بازی، دوباره بابا
از زهرا میخواهم آخرین دیدارش با علی را برایمان تعریف کند. زهرا یاد روزی میافتد که در معراج علی را دید و میگوید: از روزی که علی شهید شد تا سه روز بعد ما نتوانستیم پیکرش را ببینیم. خیلی به ما سخت گذشت.
سلاله مرتب بهانه علی را میگرفت و هر حرفش برایمان روضه جدیدی میشد و ما گریه میکردیم. به معراج که رسیدیم گفتم میخواهم در معراج با علی تنها باشیم. دوست داشتم برای آخرین بار کل خانوادهمان تنها باشیم.
علی را که آوردند من و سلاله بغلش کردیم. آنقدر فشارش دادیم که رد تابوت روی دستهایمان مانده بود ولی هم من هم سلاله سنگینی دستهای علی را روی شانههایمان حس کردیم. علی آن لحظه باز هم بغلمان کرد.

زهرا بغض میکند و میگوید: سلین ۴ ماهش بود. گذاشتمش روی سینه پدرش. شروع کرد به بازیکردن روی پیکر علی. همانطور که هر شب ساعت ۱۱ و نیمشب با علی بازی میکرد.

زهرا تابوت علی را بغل کرده بود و قربانصدقهاش میرفت. چند دقیقه بیشتر وقت نداشت تا آخرین حرفهایش را به او بزند. یادش افتاد که علی همیشه میگفت: زمانی که من شهید بشوم وارد بهشت نمیشوم و میگویم تا زهرا نیاید نمیروم.
اگر هم بروم آنجا خانهمان را میسازم و منتظر تو و بچهها میمانم. به علی گفت: حالا تو به آرزویت رسیدی دعا کن که ما هم به آرزویمان برسیم.

که ایستاده بمیرم به احترام علی
زهرا خوب میداند که برات شهادت علی را کی گرفته است. دقیقاً امسال کربلا. عید امسال بود که خواست به علی هدیهای بدهد و چه چیزی بهتر از سفر کربلا.
با وجود اینکه سلین تازه به دنیا آمده بود و فقط ۲ ماه داشت، همه کارهایش را کرد. اصلاً برایش مهم نبود که بچه کوچک دارد و با اتوبوس سخت است. کاروان ثبتنام کرد و علی را غافلگیر کرد.

زهرا میگوید: به کربلا که رسیدیم، آماده شدیم به زیارت برویم. سلین اولینبار بود که به زیارت امام حسین (ع) میرفت. علی بغلش کرد و در گوشش گفت: برو دعا کن به امام حسین (ع) بگو بابام شهید شه من بشم فرزند شهید.
با ناراحتی گفتم: علی بس کن دیگه. این بچه هنوز باباشو ندیده دعا کنه شهید بشی.

شهادت مرگ تاجرانه است
سلاله یک وسیلهای دوست داشت که هر چه اصرار کرد من برایش نخریدم. علی گفت: سلاله اگر دعا کنی بابا شهید شود، من تو راه برگشت برایت میخرم. به حرم که رسیدیم خادمها چون بچه نوزاد بغلم بود از در خلوتی من را در حرم راه دادند.
قشنگ در ۶ گوشه روبروی حرم زیر قبه امام حسین (ع) ایستادم. به آقا گفتم: میدانم که شهادت مرگ تاجرانه است. از خودت میخواهم که من و بچههایم و علی در راه خدا شهید شویم.
واقعاً حق علی نیست که با مریضی از دنیا برود. بغض زهرا میترکد و میگوید: اینها را گفتم ولی اصلاً توقع نداشتم به این زودی علی شهید شود. شب آخر من ۱۳۲ بار به علی زنگزده بودم و ۱۴ بار پیام داده بودم که همهاش بیجواب مانده بود.

لی سلاله و سلین را گذاشت و رفت تا دیگر هیچ مادری مجبور نباشد برای فرزندش قصه جنگ و اسارت بگوید. رفت تا کودکان ایران، قصههای جنگ فلسطین را هر چند سخت فقط از قاب تلویزیون ببینند، نه از پنجره خانهشان.
او از شبهای قصه گفتن برای سلاله گذشت، تا تمام بچههای این سرزمین، از آرامش و امنیت قصه اقتدار بخوانند.
علی خیلی خوشحال شد. در راه کربلا علی به زهرا اصرار میکرد که برای شهادتم دعا کن. مرتب میگفت: از امام حسین (ع) بخواه که من با مریضی از دنیا نروم.
علی یک سالی بود که وضع جسمیاش اصلاً خوب نبود. قندش بالابود و عمل قلب بازکرده بود. همیشه در خانه میخواند: قسم به وعده شیرین من یموت یرنی که ایستاده بمیرم به احترام علی. من نباید در رختخواب بمیرم.