لازمه پایان همیشگی جنگ/همه بمباران های هدفمنددشمن
حسین قتیب
جنگها زمانی به پایان میرسند که موازنه قوا به شکل معناداری تغییر کرده باشد، یا یکی از طرفین به این نتیجه برسد که ادامه جنگ دیگر از نظر معادلهٔ هزینه/فایده، قابلتحمل نیست.
جنگ کنونی علیه ایران را باید از همین زاویه فهمید. هدف اسرائیل صرفا ضربهزدن به مراکز نظامی، هستهای یا امنیتی نیست؛ هدف عمیقتر، آسیبزدن به ایران بهمثابه یک دولت است. یعنی تضعیف توانایی ایران برای حکمرانی، اعمال قانون، حفظ نظم، کنترل سرزمین، تأمین خدمات عمومی و بازتولید اقتدار سیاسی.
از این منظر، حمله به پاسگاهها، نیروهای انتظامی و نظامی، مراکز صنعتی، پتروشیمیها، زیرساختهای انرژی و منابع درآمدی دولت، مجموعهای از اقدامات پراکنده نیست. اینها در کنار هم یک منطق واحد دارند: «*کاهش قابلیت حکمرانی دولت ایران*». وقتی منابع درآمدی دولت هدف قرار میگیرد، زیرساختهای حیاتی آسیب میبیند، نیروهای حافظ نظم و امنیت داخلی تحت فشار قرار میگیرند، و جامعه از نظر روانی و معیشتی فرسوده میشود، هدف فقط تخریب فیزیکی نیست؛ هدف فرسایش ظرفیت دولت و شکستن امکان زیست جمعی درون جامعه است.
به همین دلیل، *نباید تصور کرد مسئله صرفاً با حل پرونده هستهای پایان مییابد.* این یکی از خطاهای راهبردی مهم در داخل کشور است که گمان میشود اگر ایران مسئله غنیسازی را حل کند، اورانیوم را بیرون بفرستد یا به «غنیسازی صفر مثلا با توجیه بازگشتپذیر» تن دهد، چرخه فشار نظامی و امنیتی متوقف خواهد شد.
واقعیت این است که مسئله از سطح پرونده هستهای فراتر رفته است. اورانیوم ۶۰ درصد بازدارندگی ایجاد نمیکند، اما خروجش یک پنجره فرصت دیگر برای دشمن فراهم میکند.
حذف این ابزار گر با تغییر واقعی در موازنه قوا همراه نباشد، نهتنها انگیزه طرف مقابل برای توقف عملیات را از بین نمیبرد، بلکه ممکن است او را به مرحله بعدی فشار منتقل کند.
این مرحله بعدی میتواند فشار بر انرژی، حملونقل، دریانوردی، شبکه مالی، انسجام اجتماعی، نخبگان سیاسی و ظرفیت دولت باشد.
محاصره دریایی نیز در همین چارچوب قابل فهم است. محاصره فقط یک اقدام اقتصادی نیست؛ ادامه همان منطق جنگی است که عملیات نظامی، فشار اقتصادی، عملیات روانی، جنگ رسانهای و فرسایش سیاسی را در یک چرخه به هم وصل میکند. در چنین الگویی، حتی آتشبس لزوما به معنای پایان جنگ نیست.آتشبس میتواند فقط توقفی موقت میان دو مرحله از فشار باشد.
نکته مهمتر اینکه اسرائیل میکوشد زنجیرهای از حوادث ایجاد کند که مسیر آینده ایران را قفل کند. هدف فقط ضربه امروز نیست؛ هدف ساختن وضعیتی است که حتی اگر ایالات متحده در آینده، مثلاً پس از تحولات سیاسی داخلی خود، نتواند با همان شدت در جنگ مشارکت کند، ایران همچنان در مسیری از فرسایش، بحران حکمرانی، فشار اقتصادی و بیثباتی اجتماعی باقی بماند. این همان منطق وابستگی به مسیر است: ایجاد مجموعهای از ضربات و بحرانها که بعداً حتی بدون مداخله مستقیم اولیه نیز جهت حرکت کشور را محدود میکند.
در چنین شرایطی، ایدههایی مانند غنیسازی صفر، خروج کامل اورانیوم یا قابلبازگشتبودن توافق، بهخودیخود نمیتوانند جنگ را پایان دهند. اینها ممکن است بخشی از یک بسته دیپلماتیک باشند، اما اگر پشت آنها ظرفیت بازدارندگی واقعی وجود نداشته باشد، بیشتر به امتیازدهی یکطرفه شباهت پیدا میکنند تا پایان بحران.
مسئله اصلی این نیست که ایران توافق کند یا نکند؛ مسئله این است که توافق در چه موازنهای امضا میشود. توافق در وضعیت ضعف میتواند مقدمهٔ مرحله بعدی فشار باشد، اما توافق در وضعیت موازنه میتواند به توقف واقعی جنگ نزدیک شود.
تا زمانی که ایران نتواند موازنه مؤثری در برابر اسرائیل ایجاد کند، اسرائیل دلیلی برای توقف فشار نخواهد دید. اسرائیل خود را برخوردار از برتری راهبردی میداند: برتری اطلاعاتی، برتری هوایی، توان ضربهزنی عمیق، حمایت آمریکا و مهمتر از همه، پشتوانه بازدارندگی هستهای. در چنین وضعیتی، سقف تشدید تنش برای ایران پایینتر از سقف تشدید تنش برای اسرائیل تعریف میشود. اسرائیل میتواند فشار را افزایش دهد، اما ایران در هر مرحله باید نگران ورود مستقیم آمریکا، تخریب گسترده زیرساختها یا تبدیل جنگ محدود به جنگ موجودیتی باشد.
بنابراین، مسیر واقعی کاهش جنگ از خلع ابزارهای فشار ایران عبور نمیکند، بلکه از ایجاد موازنه سخت میگذرد. طرف مقابل زمانی به توقف فشار فکر میکند که به این نتیجه برسد ادامه عملیات نظامی میتواند برای خودش نیز هزینهای غیرقابلتحمل و تضمینشده ایجاد کند.
این همان منطق بازدارندگی سخت است؛ یعنی وضعیتی که در آن هیچ طرفی نتواند بدون ترس از آسیب جدی و غیرقابلقبول، جنگ را ادامه دهد. البته این مسیر دشوار، پرهزینه و خطرناک است و نباید آنرا سادهسازی کرد.
اما از منظر راهبردی، تا زمانی که ایران فقط ابزارهای قابل معامله داشته باشد و فاقد ابزارهای موازنهساز قطعی باشد، طرف مقابل هر توافقی را نه پایان جنگ، بلکه مقدمه مرحله بعدی فشار تلقی خواهد کرد.
ازهمینرو، پرسش اصلی این نیست که آیا ایران باید صرفا پرونده هستهای را حل کند یا نه. پرسش اصلی این است که ایران چگونه میتواند هزینهٔ جنگ علیه خود را چنان بالا ببرد که ادامهٔ آن برای طرف مقابل از نظر راهبردی نامعقول شود.
بدون پاسخ به این پرسش، هر امتیاز فنی، هر عقبنشینی هستهای و هر توافق محدود میتواند فقط مرحلهای تازه از همان چرخه باشد: عملیات نظامی، عملیات روانی، فشار اقتصادی، محاصره، مذاکره و دوباره عملیات نظامی.
جنگ زمانی واقعاً پایان مییابد که موازنه تغییر کند، نه زمانی که فقط یکی از پروندههای آن بسته شود.