غم بیانگری
عزیزی را از دست دادهای و سوگ مثل شاخههای روندهی درخت تاکی از داربست لحظههایت بالا رفته است اما آنقدری که غم داری، وسیلهای که بتوانی آن غم ِریشه دواندهی سمج را با آن شرح بدهی و بیان کنی و درونات را از ثقل قاتل دردش برهانی، در اختیار نداری. کلمات، مشتاق و همنوا میآیند و عاجز بر میگردند. کلمات میآیند که بخشی از بار غم فقدان را بر دوششان بگذاری اما وقتی به شانههای نحیفشان نگاه میکنی منصرف میشوی. پیش خودت فکر میکنی نه، غمگساری کار زبان نیست و کلمات را از این ماموریت دشوار معاف میکنی. در عوض، سوگ و سکوت را به نسبت مساوی با هم می آمیزی و به خود میخورانی.سوگی سترگ در سکوتی سنگین. تجویزی معجزهای برای علاج عاجزی زبان. سوگ هر چه ژرفتر باشد، کلمات را بیشتر می بلعد. در تعریف ِ سادهی سیاه چالههای فضایی، میگویند: «جرمی چگال و نیرومند که حتی نور هم توان گریز از چنگالش را ندارد.» این تعریف با کمترین حک و اصلاح میتواند تعریف سوگ هم باشد.سوگ ِ برخاسته از فقدان هم، مانند سیاه چاله، فروکشنده و غرق کُن است و اولین غریق اش کلمات هستند.
تقریبا دوماه است که از شهادت حسین وار رهبر معظم انقلاب اسلامی گذشته است. در این مدت، سیاه چاله سوگ،رخصت نوشتن حتی یک خط سوگمندی هم به من نداد.کلمات زیادی از اقصی نقاط شهود و شعله می آمدند و همنوایانه میخواستند باری از این غم بیبدیل سترگ را بر دوششان بگذارم اما هر بار، میوههای کلام، کال و خام، از شاخههای زبان جدا می شدند و بر زمین تفتیده درون میافتادند.
تنها تسلای خاطر ملت در این مدت جوشش ناخودآگاهی اشک بود. اشکها در این مدت، جورکش ِ کلمات عاجز و نارسایی زبان بودند.اشکها، ذوب شدهی همان کلماتی هستند که مجوز عبور از اتوبان زبان نگرفتهاند.
کلمات ما وقتی بیش از حد عاجز میشوند، ذوب میشوند و از کنارگذر زبان به چشمها میرسند.در این حالت،نظام زبان و همه ظرفیتهای تحلیلی و استعارهای اش نمیتواند کار دو تا قطره اشک را بکند. امروز جمعه 4 اردیبهشت 1405، برای اولین بار توانستم تعدادی از کلماتم را از چنگال فروکِشنده بغض نجات بدهم و از سوگی بنویسم که از فقدان حاجی زاده ، باقری ، سلامی و… شروع شد و به فقدان ِ اعظم ِرسید.فقدان رهبر امت. سوگی از جنس معجزه که به جای اینکه وهن و سستی و تسلیم به جا بگذارد، استقامت و انسجام آفرید.همانگونه که شهید روشن بین ما وعده داده بود، ما از درون بغضهایمان قیام کردیم و سوگ را به سکو و سرمایه تبدیل کردیم.
ماتمزده اما یقینمند به این باور رسیدیم که کبک را هراسناکی سُرب نباید از خرام باز دارد و خرامان از بطن تاریخ سر برآوردیم.حالا ایران تماشاگه راز است و تاریخ، بهت زده و مدهوش به تماشا ایستاده است. به تماشای ایران عزتدار و ارجمندی که رهبر شهیدش آن را بر تاج و تارک خورشید نهاده است.
محمد دورقی