جوانی که دو آرزو داشت: دیدارِ رهبرش و شهادت

Placeholder

در ادامه سلسله مصاحبه های اختصاصی پایگاه خبری مشرق به سراغ خانواده شهیدی رفتیم که از دلِ مردمِ ساده برخاسته‌اند؛ شهید و خانواده‌ای که هیچ پیوند اداری با ساختارها نداشتند. روایتِ شهیدی که هم پدرش او را با نان کارگری بزرگ کرد و هم خودش میراث‌دار کسب روزی حلال برای همسر و فرزندش بود. خانواده‌ای قهرمان که در اوج سادگی، شکوهِ شهادت را تجربه کردند. از میانِ صفوفِ مردم؛ ساده‌ترین، عجیب‌ترین و در عین حال باشکوه‌ترین روایت از آن شهدا و خانواده‌هایی‌ست که در میانِ کارگران و مردم عادی حضور داشتند.

اشاره: او کودکی بود که دنیا را نمی‌خواست، نوجوانی که مهربانی‌اش زبان‌زدِ همه بود، جوانی که برای خوشحالیِ دیگران از جان‌ودل مایه می‌گذاشت، و سرانجام، شهیدی که در میدانِ فردوسی، برای نجاتِ مجروحان دوید و به آرزویِ دیرینه‌اش رسید.

امین، پسرِ مهربانِ مادری که هنوز هر روز صبح برایش چای می‌گذارد، همسری که به مزارش می‌رود و با او دردِ دل می‌کند، و پدرِ آرسامِ پنج‌ساله که می‌گوید: «بابای من زنده است و در آسمان‌ها سیر می‌کند.»

این، روایتِ خانواده‌ای است که با وجودِ اندوهِ فراق، به پسرِ خود می‌بالند؛ پدری که می‌گوید: امین در قطعه‌ی ۴۲ بهشت‌زهرا، در کنارِ سردارانِ بزرگ آرمیده است، مادری که می‌گوید: خوشا به حالِ او که به آرزویش رسید و همسری که تنها دغدغه‌اش، تربیتِ فرزندش در مسیرِ پدر است.

این، قصه‌ عشقی است که نه با مرگ، که با شهادت، جاودانه شد؛ قصه‌ جوانی که برایِ عزتِ وطن و آرمان‌هایش، از همه‌چیز گذشت و حالا، در آسمان‌ها، برایِ ما دعا می‌کند.

آغاز سخن با مادر شهید

مادر شهید که سن و سالی از او گذشته است، بارها و بارها در مسیر مصاحبه، از عشق و محبت دوطرفه که بین امین شهیدش با خود بود، گفت.

من به عنوان یک مادر، همواره فرزندان خود را بسیار خوب و با محبت و مهربان دیده‌ام. همه‌ آنان خوب و زحمت‌کش بودند و برای ما زحمات بسیاری را متحمل شدند. امین از همان دوران کودکی، فرزندی بسیار مهربان بود و با همه با محبت و صمیمیت رفتار می‌کرد. زمانی که به او پول می‌دادم تا برای خودش چیزی بخرد، پول را به خودم برمی گرداند و می‌گفت: نه مامان، شما برای خودتان چیزی بخرید و من به چیزی نیاز ندارم. او از همان زمان ها، به دنیا و مادیات آن بی‌اعتنا بود و تنها به فکر آخرت بود. بچه‌ها که بزرگ‌تر شدند، هر کدام سر شغلی رفتند. امین پول به دست می‌آورد و نزد من می‌آورد و می‌گفت: مامان، هر کس به هر جا که سفر کرده است، تو نیز برو. به مشهد و کربلا مشرف شو و از این فرصت استفاده کن. ان‌شاءالله که روح مطهرش شاد باشد و با شهیدان والامقام محشور گردد.

جوانی که دو آرزو داشت: دیدارِ رهبرش و شهادت/ وصیت‌نامه شهیدِ انفجارِ میدان فردوسی تهران +عکس و فیلم

پدر امین نیز روزها به سر کار می‌رفت و شب‌ها به خانه بازمی‌گشت و لحظاتی را در کنار خانواده سپری می‌کرد. او اکنون نیز همچنان به کار خود ادامه می‌دهد و از تلاش دست برنداشته است. او زحمات بسیاری را متحمل شد و هفت فرزند را با عشق و فداکاری بزرگ و از هیچ کوششی فروگذار نکرد. هرچه که داریم و هر نعمتی که در اختیار داریم، نخست از لطف خدا و سپس از برکت دسترنج و تلاش او است.

امین نیز مثل پدرش در دوران جوانی در شغل خودش، زحمات طاقت‌فرسایی را متحمل می‌شد و با جان و دل کار می‌کرد. به قرآن سوگند، من هرگز نمی‌دانستم و تصور نمی‌کردم که او این‌قدر زحمت می‌کشد و با چه مشقت‌ها و سختی‌هایی روبرو است و چه فشارهایی را تحمل می‌کند.

اگر کسی در خانواده ناراحت می‌شد و غمی در دل داشت، امین خود را به زحمت می‌انداخت و از هیچ تلاشی فروگذار نمی‌کرد تا آن شخص را خشنود کند و ناراحتی او را برطرف سازد و لبخند را به لب‌هایش بازگرداند. او همواره می‌گفت: خدایا، من ناراحت بشوم و رنج بکشم، اما آن‌ها هرگز ناراحت نشوند.

مثلا امین پس از متوجه شدن از نزدیکی روز تولد یکی از عروس‌های‌مان بلافاصله کادوی او را خودش به منزل‌شان می‌برد و تبریک می‌گفت و بعد از آن به محل کارش می‌رفت. همیشه می‌گفت دوست دارم اطرافیانم خوشحال باشند.

ادامه‌ خاطرات مادر شهید:

دو روز بود که جنگ شروع شده بود که امین به همسر خود گفته بود که به خانه‌ مادرش برود و چند روزی در آنجا بماند. من در آن روز تنها بودم و کسی در خانه نبود. وقتی امین نیامد و تأخیر داشت، من از خانه خارج شدم تا او را پیدا کنم و از حال او باخبر شوم. دیر وقت آمد و به من گفت: مامان، من لیاقت ندارم، یک ذره مانده بود شهید شوم. من با عصبانیت و ناراحتی به او فحش دادم و گفتم: چرا امین؟ تو بچه داری!

پس از مدتی، او به طبقه‌ی بالا رفت و با لحنی مصمم و قاطع گفت: من می‌روم غسل شهادت کنم. گفتم امین چرا چنین سخنانی بر زبان می‌آوری، من ناراحت می شوم. گفت: نه مامان، من می‌روم که غسل شهادت کنم.
وقتی من هم به طبقه بالا رفتم، دیدم در حالی که خنده بر لب دارد، گفت که غسل شهادت انجام دادم و راحت شدم. من هم دیگر چیزی نگفتم.

تا ساعت چهار بامداد، ما هر دو بیدار بودیم و خواب به چشم‌مان نمی‌آمد. امیر به پاهای من که عمل کرده بودم دست می کشید و می پرسید، مامان پاهایت درد نمی کند؟ من به او گفتم که من دردی ندارم.

فردا صبح تلفنش زنگ زد و یکی از دوستانش از او درخواست کمک کرد که او هم فورا قبول کرد. پیش از رفتن، مرا در آغوش گرفت و با من خداحافظی کرد. سپس برگشت و با حالتی گفت: مامان جان. پرسیدم امین جان چیزی را فراموش کردی؟ گفت نه و رفت و من دیگر او را ندیدم. در آن لحظه با خود گفتم که خدایا، چرا او این‌گونه با من سخن گفت؟

جوانی که دو آرزو داشت: دیدارِ رهبرش و شهادت/ وصیت‌نامه شهیدِ انفجارِ میدان فردوسی تهران +عکس و فیلم

امین بسیار مهربان بود. نسبت به دوستانش هم همینطور بود. به یکی از دوستانش که فرزندش به شدت بیمار بود و نیاز به درمان داشت، گفت که پول را فراموش کن و فقط به فکر درمان فرزندت باش و نگذار بیماری او پیشرفت کند.

چون فرش خانه ما روشن بود و زود به زود کثیف می شد، او قصد داشت فرش منزل را عوض کند و خانه را تازه کند، اما من گفتم که نمی‌خواهم و به همین فرش قدیمی راضی هستم. او اصرار کرد و گفت که باید این کار را انجام دهد. قلب او صاف و پاک بود.

یک بار به خواهرش گفته بود که دو آرزوی بزرگ دارد: یکی اینکه تا زمانی که زنده است، مادرش بالای سر او باشد و دیگری اینکه به مقام شهادت برسد و از شهدا باشد. هر زمان که مرا در حال نماز خواندن می‌دید، با چشمانی اشک‌بار می‌گفت: مامان، به قرآن سوگند، برای من دعا کن که شهید شوم. من به او گفتم که از این سخنان ناراحت می‌شوم و دلم به هم می‌ریزد، اما او می گفت مامان شهید شدن که ناراحتی ندارد، افتخار است.

دوران کاری و فعالیت‌های امین

پدر شهید:
حدود ده سال پیش، من برای امیر یک سوپرمارکت در خیابان شهرستانی باز کردم تا او بتواند برای خود کسب و کاری راه بیندازد و به درآمد برسد. او به مدت پنج سال در آن مغازه فعالیت کرد و به کار مشغول بود و با مشتریان ارتباط داشت، اما متأسفانه کسب و کار او با رکود شدیدی مواجه شد و سود چندانی عایدش نشد. به همین خاطر از صاحب مغازه خواست تا آن را تحویل بگیرد. ولی صاحب مغازه با اصرار او را قانع کرد پیش او بماند و برایش همانجا کار کند. اتفاقا صاحب مغازه می گفت من هرچی سود و برکت از این مغازه داشتم در زمانی بود که امین اینجا کار می کرد. از بس که او مردم دار و خوش اخلاق بود.

پس از چند سال، او به من گفت که دیگر نمی‌تواند در آن محیط کار کند و ادامه دهد، زیرا پاهایش به شدت درد می‌کند و توانایی ایستادن و ادامه‌ کار را ندارد. من که از نظر مالی در سطح بالایی نبودم تا بتوانم برای او مغازه‌ دیگری تهیه کنم و سرمایه‌گذاری جدیدی انجام دهم، به او پیشنهاد کردم که به دنبال کار دیگری بگردد و زمینه‌ فعالیت جدیدی را بیابد و من نیز در کنارش خواهم بود تا او را در این مسیر یاری کنم و از او حمایت نمایم. او به کار مبل‌سازی روی آورد و در خیابان مازندران مشغول به کار شد و تلاش خود را آغاز کرد.

پس از شهادت رهبر عزیز، امین به شدت دگرگون شد و روحیه‌اش به هم ریخت و بند دلش از هم گسست و تاب و توان خود را از دست داد. او گفت که دیگر توانایی ماندن در این دنیا را ندارد و نمی‌تواند این وضعیت و شرایط را تحمل کند و باید کاری انجام دهد. از آن زمان بود که جنگ آغاز شد و او به عرصه‌ کمک‌رسانی به آسیب‌دیدگان و مجروحان وارد شد و از هیچ تلاشی فروگذار نکرد. هر منطقه ای مورد بمباران و حمله قرار می‌گرفت، امین که با موتورسیکلت در خیابان‌ها و کوچه‌ها می‌گشت تا به مجروحان و مصدومان کمک کند، خود را به آنجا می رساند.

ازدواج و زندگی مشترک

امین اوایل که ما اصرار می‌کردیم، خیلی تمایل به ازدواج نداشت. من هم ازدواجش را به تأخیر انداخته بودم. اما بعد از مدتی به امین گفتم: اگر می‌خواهی زن بگیری، بگیر. من می‌ترسم، قبول کرد، اما هر کسی را که گفتم، گفت: این را نمی‌خواهم، آن را نمی‌خواهم. هرچه گفتم قبول نکرد.

تا اینکه یک روز، عروس‌مان همراه با خواهرش که از دوستان من بود، به خانه‌ ما آمدند. امین که او را دید، مرا صدا زد. گفت: مامان، این کیست؟ گفتم: این خواهر فاطمه است. گفت: مامان نظرت درباره‌ این دختر چیست. گفتم: مگر من می‌خواهم بگیرم؟ تو می‌خواهی ازدواج کنی! بعد گفت: بنظرم خوب است. گفتم: باشه، آنقدر من امین را قبول داشتم که اصلاً دخالتی در انتخابش نکردم. در ازدواج بقیه فرزندانم دخالت داشتم ولی امین خودش انتخاب کرد.

رفتیم خواستگاری این عروس‌مان و نهایتا ازدواج کردند. بیش از پنج سال با هم زندگی کردند؛ زندگی خوبی داشتند. دنیا برای‌شان شیرین بود. امین خیلی بچه دوست داشت. مخصوصا بعد از به دنیا آمدن پسرش دنیایش خیلی دوست‌داشتنی بود؛ همیشه این دوست داشتن را ابراز می کرد که من را دوست دارد، زنش را دوست دارد، بچه‌اش را دوست دارد.

راز و رمز شهادت‌طلبی امین

مادر شهید:
یک بار گوشی او را گوش کردم، دیدم که سخنان رهبر شهید انقلاب را گوش می‌دهد. می گفت: فقط حرف ایشان را گوش می‌کنم. او دنبال روی رهبر شهید بود.

پدر شهید:
من می‌گویم در حالیکه خانواده و اقوام ما آنچنان مذهبی نیستند، ولی امین مذهبی بود، کاملاً مذهبی بود. در خانه‌ ما کسی جرئت نمی‌کرد از ائمه، از رهبر یا از نظام حرف تندی بزند. اگر کسی حرفی می‌زد، امین ناراحت می‌شد و همه چیز را نیمه‌کاره رها می‌کرد و می‌رفت. بعد از یک یا دو ساعت برمی‌گشت و آرام می‌شد.

جوانی که دو آرزو داشت: دیدارِ رهبرش و شهادت/ وصیت‌نامه شهیدِ انفجارِ میدان فردوسی تهران +عکس و فیلم

چندین بار به او گفتم: بابا، آمریکا خیلی قوی است، می‌آید و دو دقیقه ما را نابود می‌کند. گفت: هیچ کاری نمی‌تواند بکند. حالا می بینی رهبر انقلاب را که چه کرده است.

سفر کربلا و شوق شهادت

امین قبل از شهادتش خیلی به کربلا علاقه داشت. یک بار با پاسپورت برادرش رفته بود و در مرز گیر کرده بود. گفتند: راست بگو، این پاسپورت مال توست؟ او خندید و گفت: نه، مال داداشم است. گفتند: نمی‌گذاشتیم، اما چون راست گفتی، می توانی بروی.

جوانی که دو آرزو داشت: دیدارِ رهبرش و شهادت/ وصیت‌نامه شهیدِ انفجارِ میدان فردوسی تهران +عکس و فیلم

خواب خواهر:
خواهرش میگفت: یک روزی آنقدر گریه کرده بودم که به خواب رفتم و در عالم رویا، امین را دیدم. امین به من گفت: فاطمه، بلند شو بریم. گفتم: کجا؟ گفت: همین‌طور بیا. رفتیم و دیدم خانه های بزرگی آنجاست. گفتم: اینجا کجاست؟ گفت: فاطمه جان، برای من غصه نخور. این منزل مال من است و با دوستانم که در اطرافم هستند، زندگی میکنم گفتم: تو که خانه داری، چرا اینجا آمدی؟ گفت: فاطمه جان، من خانه‌ام اینجاست، آنجا نه. از آن موقع دیگر گریه‌ام کمتر شد.

جوانی که دو آرزو داشت: دیدارِ رهبرش و شهادت/ وصیت‌نامه شهیدِ انفجارِ میدان فردوسی تهران +عکس و فیلم

حلالیت از دوستان:
دوستش می گفت: دو سه روز قبل از شهادت، حساب‌هایش را تسویه کرد. می‌دانست که می‌رود و به کسی بدهکار نرفت. من هم به تمامی دوستان و آشنایان گفتم کسی اگر از او طلبی دارد، بگوید تا به گردن امین نباشد. ولی همه گفتن امین خودش دست به خیر بود نه بدهکار.

اضطراب روز شهادت

مادر شهید:
روز شهادت امین که در منزل نشسته بودم حال سنگینی داشتم. به برادرش گفتم که حال عجیبی دارم و نمی‌دانم چه اتفاقی قرار است رخ دهد. هر چه سعی کردم که از جای خود بلند شوم و کاری انجام دهم، موفق نشدم و احساس سنگینی می‌کردم. به امین گفتم که ماکارونی درست می کنم و بیا با هم بخوریم، او نیز پذیرفت و بعد از آن از خانه خارج شد.
اوهمیشه با من تماس می‌گرفت و از احوال من باخبر می‌شد، اما در آن روز خاص، نه من به او زنگ زدم و نه او به من؛ او با همسر خود تماس گرفته بود و من از این موضوع بی‌خبر بودم. من از اینکه نتوانستم با او تماس بگیرم و از حال او باخبر شوم، بسیار ناراحت و پشیمان بودم و با خودم می‌گفتم مبادا برای او حادثه‌ای پیش آید و من در کنارش نباشم. پدرش یک بار به من گفته بود که زیاد به بچه‌ها زنگ نزن و مزاحم آنان نشو، زیرا ممکن است سرشان شلوغ باشد.

در همان ساعت های حادثه، احساس کردم نفسم در سینه‌ام حبس شد و اتفاق ناگواری رخ داده است. در همین حال یک آقا با من تماس گرفت و با نگرانی گفت که پسرتان دچار تصادف شده و به شدت مجروح شده و او را به اتاق عمل منتقل کرده‌اند. من از همان ابتدا می‌دانستم و حس می‌کردم که امین دیگر زنده نیست.
به بیمارستان رفتیم و تمام طبقات و بخش‌ها را جستجو کردیم، اما او را نیافتیم و هیچ اثری از او نبود. بعداً فهمیدیم که او را به سردخانه و محل نگهداری پیکرها منتقل کرده‌اند. مضطرب ایستاده بودیم که یکی از برادران امین آمد و روی زمین افتاد و یبرادر دیگرش آمد مرا در آغوش گرفت و گفت که امین به شهادت رسیده است و دیگر در میان ما نیست. من گفتم که خودم این را می‌دانستم و از همان ابتدا احساس کرده بودم که این اتفاق خواهد افتاد.

پدر شهید:

در آن زمان، من در نزدیکی پمپ بنزین بودم و مشغول کارهای روزمره‌ام بودم. ناگهان صدای مهیب و وحشتناکی شنیدم و دیدم که همه به سرعت در حال فرار و گریز هستند و وحشت در چشمان‌شان نمایان است. بعداً فهمیدم که میدان فردوسی مورد اصابت و بمباران قرار گرفته است و انفجار شدیدی در آنجا رخ داده است. در همان لحظه‌ای که انفجار رخ داد و زمین لرزید، حال من به شدت دگرگون شد.

امین در همان انفجار دوم و در حین کمک‌رسانی به مجروحان به شهادت رسید و جان خود را فدای دیگران کرد. یکی از همکارانش که با او بود و از نزدیک شاهد ماجرا بود، برای من تعریف کرد که سه نفر در یک خودرو حضور داشتند و مشغول حرکت بودند. به محض وقوع انفجار، امین از خودرو خارج شد و با شجاعت به سوی مجروحان دوید تا به آنان کمک کند. یکی از همراهان با دوربین از او فیلم گرفت که در حال کمک‌رسانی است. همه‌جا پر از دود و گرد و غبار بود و امین هیچ چیزی نفهمید و در همان لحظه به شهادت رسید.

هنگامی که پیکر مطهر و خونین امین را در بهشت‌زهرا مشاهده کردم، صورتش خاکی و غبارآلود بود و آثار جراحت و ترکش بر چهره‌اش نمایان بود. من صورت او را بوسیدم و با چشمانی اشک‌بار با او وداع کردم. مراسم تشییع جنازه‌ او در مزار شهدای بهشت‌زهرا برگزار شد و پیکر مطهر او در قطعه‌ ۴۲ به خاک سپرده شد و او به آرامش ابدی رسید.

جوانی که دو آرزو داشت: دیدارِ رهبرش و شهادت/ وصیت‌نامه شهیدِ انفجارِ میدان فردوسی تهران +عکس و فیلم

به هیچ‌کس از فامیل و آشنایان نگفتیم که او شهید شده است و این خبر را پنهان کردیم، زیرا مادرم که ۸۵ سال سن داشت و از بیماری قند و فشار خون رنج می‌برد، در بستر بیماری بود و ما به شدت نگران بودیم که این خبر ناگوار او را به شدت متأثر کند و برایش مشکل ایجاد نماید.

پس از گذشت یک ماه و زمانی که شرایط مساعدتر شد و مادرم حال بهتری پیدا کرد، موضوع را به فامیل اطلاع دادیم و آنان نیز با اندوه و تأسف فراوان این خبر را شنیدند.

 

خاطرات همسر شهید از دوران زندگی مشترک و روزهای پایانی

همسر شهید:
من با امین در مجموع بیش از پنج سال زندگی مشترک داشتیم. در سال ۱۳۹۸، برای خواستگاری به منزل ما آمدند و من از همان نخستین دیدار، از اخلاق و منش و رفتار او خوشم آمد و او را پذیرفتم و احساس کردم که او فرد مناسبی برای زندگی است. سال ۱۳۹۹، فرزندمان آرسام به دنیا آمد و زندگی ما را شیرین‌تر کرد و در سال ۱۴۰۴، امین به فیض عظیم شهادت نائل گردید و از میان ما رفت. زندگی ما سرشار از آرامش و صمیمیت و محبت بود و او فردی بسیار مهربان، بخشنده، باگذشت و فداکار بود و هیچ‌گاه از کمک به دیگران دریغ نمی‌کرد.

جوانی که دو آرزو داشت: دیدارِ رهبرش و شهادت/ وصیت‌نامه شهیدِ انفجارِ میدان فردوسی تهران +عکس و فیلم

شبی که خبر شهادت آقا را آمد، ساعت حدود سه یا چهار بامداد، او مرا بیدار کرد و تا طلوع آفتاب به شدت گریه کرد و اندوه و ناراحتی خود را بروز می‌داد.آن شب من هم بالای سرش بودم. همان شب و با همان حال از خانه بیرون زد و به من پیام داد که اگر اتفاقی برایش رخ دهد، من باید به خوبی از آرسام مراقبت کنم. در روز یکشنبه، او باز هم به بیرون از منزل رفت و به من توصیه کرد که به خانه‌ی مادرم بروم و در آنجا بمانم. باز هم بعد از تماس به من پیام داد که مراقب خودت و بچه باش. همان شب تا صبح با او تلفنی صحبت کردم و پیام میدادم که اینجا صدای انفجار می آید.
از روز نهم تا یازدهم اسفند، امیر حال و هوای دیگری داشت و بسیار ناراحت و پریشان و دگرگون بود و نمی‌توانست آرام بگیرد. شب یکشنبه، او وصیت‌نامه‌ای نوشت که در آن چنین آمده بود: آرسام پسرم، تو را بسیار دوست دارم و امیدوارم که امام زمانی باشی و در راه او گام برداری و سرباز خوبی برای او باشی. همه‌ی شما را از ته دل دوست دارم. از همه حلالیت می‌طلبم و امیدوارم که مرا ببخشید. جان خود را فدا کنید و از هیچ چیز نترسید، اما هرگز زیر بار ذلت و خواری و تحقیر نروید و عزت خود را حفظ کنید. من این وصیت‌نامه را در گوشی همراه او مشاهده کردم.

جوانی که دو آرزو داشت: دیدارِ رهبرش و شهادت/ وصیت‌نامه شهیدِ انفجارِ میدان فردوسی تهران +عکس و فیلم

 

صبح روز دوشنبه، من با او تماس گرفتم تا از حال او باخبر شوم که گفت در حال انجام کارش است. حدود ۲۰ دقیقه بعد که همزمان با انفجار در آن محل بود، استرس شدیدی گرفتم، با او تماس گرفتم، اما خودش پاسخ نداد و تلفن را کسی دیگر جواب داد. یک آقایی تلفن را پاسخ داد و گفت که همسرم مجروح شده و به شدت زخمی شده و به بیمارستان منتقل می‌شود و باید خودتان را به بیمارستان برسانید. من با مشقت و سختی خود را به بیمارستان رساندم ولی زمانی که به بیمارستان رسیدم و پیکر مطهر او را دیدم، از شهادتش باخبر شدم.

همچنین فیلمی از او در فضای مجازی دیدم که در میدان فردوسی برای کمک به مجروحان و آسیب‌دیدگان حضور داشت و با شجاعت به یاری آنان می‌شتافت.

پس از شهادت، پسرم از همان روز اول متوجه شد که پدرش به شهادت رسیده است و دیگر در میان ما نیست، اما او با زبان کودکانه‌ خود می‌گفت که بابای من نمرده است، بلکه زنده است و در آسمان‌ها سیر می‌کند و از بالا ما را تماشا می‌کند. من برایش فیلم‌ها و تصاویر مربوط به پدرش را پخش می‌کنم تا خاطرات او در ذهنش باقی بماند و چهره‌ پدر را فراموش نکند. او هم به هم سن های خود می گوید که بابای من زنده است و من او را می بینم. گاهی می گوید بابایم لباس سفید یا آبی پوشیده است و شما نمی بینید.

او با وجود اینکه تنها پنج سال دارد، اما درک و شعور بالایی از موضوع دارد و بسیاری از مسائل را به خوبی می‌فهمد و از پدرش با عشق و محبت یاد می‌کند.

جوانی که دو آرزو داشت: دیدارِ رهبرش و شهادت/ وصیت‌نامه شهیدِ انفجارِ میدان فردوسی تهران +عکس و فیلم

جوانی که دو آرزو داشت: دیدارِ رهبرش و شهادت/ وصیت‌نامه شهیدِ انفجارِ میدان فردوسی تهران +عکس و فیلم

من به طور مرتب و منظم به مزار امین می‌روم و با او درد و دل می‌کنم، به ویژه در روزهای پنجشنبه و جمعه، و گاهی در وسط هفته که خلوت‌تر است، به زیارت او می‌روم. پسرم همراه من می‌آید و با شور و شوق می‌گوید که باید برای پدرش گل بخریم و روی سنگ مزارش بگذاریم.

 

با اینکه امین در زندگی مان خیلی از شهادت حرف میزد و ابراز علاقه می کرد به شهادت، ولی من خیلی جدی نمی گرفتم و گمان نمی کردم واقعا این اتفاق برای او بیفتد. ولی از وقتی وضعیت او را پس از شهادت آقا دیدم، به خودم گفتم امین دیگر نمی ماند.

من از اینکه امین در سنین جوانی و در اوج زندگی از دنیا رفت و ما را تنها گذاشت، گله‌مندم و این موضوع همواره برایم سخت و دشوار است، زیرا او شب قبل از شهادت با من خداحافظی نکرد اما موضوع مهمتر این است که رفتن او نشان داد که چقدر به آرمان‌های خود و به امام و رهبر خود عشق می‌ورزید و از هیچ چیزی برای دفاع از آن‌ها دریغ نکرد.

او دو آرزوی بزرگ داشت: یکی دیدار رهبر و امام خود که به آن نرسید و در این دنیا توفیق نیافت، و دیگری شهادت که خداوند متعال آن را برآورده ساخت و او را به این مقام والا رساند. من احساس می‌کنم که شهید زنده است و برای ما دعا می‌کند و از خداوند برای ما طلب آمرزش می‌نماید. در ابتدا خواب دیدم که لباس و وسایل او خاکی و غبارآلود شده بود و او به من گفت که نمرده است، بلکه زنده است و در کنار ما حضور دارد. بارها او را در خواب دیدم که به من هدیه و بسته‌ای تقدیم می‌کرد و لبخند بر لب داشت.

من آینده‌ خود را تنها در وجود پسرم می‌بینم و تمام توجه خود را بر او متمرکز کرده‌ام. آرزوی قلبی و همیشگی من این است که او راه پدرش را ادامه دهد و پیرو راه شهدا و اولیای الهی باشد و نام نیک پدرش را زنده نگه دارد. اگرچه این مسیر دشوار و پر از فراز و نشیب است، اما من برای پسرم قوی خواهم بود و از هیچ تلاشی فروگذار نخواهم کرد و او را به بهترین شکل ممکن تربیت خواهم نمود.

سخنان پدر شهید در مورد شهادت

پدر شهید:
هیچ برگی از درخت، بدون اراده و اذن خداوند فرو نمی‌افتد و هیچ حادثه‌ای در این جهان، بدون مشیت و خواست الهی رخ نمی‌دهد. شهادت، مقامی بس والا و ارزشمند و بی‌نظیر است که خداوند متعال آن را به بندگان خاص و برگزیده‌ی خود عطا می‌فرماید و هر کسی شایستگی آن را ندارد. من در همین لحظات که اینجا نشسته‌ام و با شما سخن می‌گویم، احساس می‌کنم که امین در کنار من حضور دارد و به من می‌نگرد.

جوانی که دو آرزو داشت: دیدارِ رهبرش و شهادت/ وصیت‌نامه شهیدِ انفجارِ میدان فردوسی تهران +عکس و فیلم

سخنان پایانی همسر شهید

همسر شهید:
تنها دغدغه و نگرانی من در این روزهای سخت و طاقت‌فرسا، آینده‌ی فرزندم آرسام است و اینکه چگونه می‌توانم او را به بهترین شکل تربیت کنم. من با تمام وجود و از ته قلب دوست دارم که او راه پدر بزرگوارش را ادامه دهد و نام نیک پدرش را زنده نگه دارد. از خداوند متعال می‌خواهم که به من قدرت و توانایی عطا فرماید تا بتوانم او را به بهترین شکل ممکن پرورش دهم و او را در این مسیر یاری کنم.

جوانی که دو آرزو داشت: دیدارِ رهبرش و شهادت/ وصیت‌نامه شهیدِ انفجارِ میدان فردوسی تهران +عکس و فیلم

سخنان پایانی پدر و مادر امین

مادر شهید:
من هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوم و چشمان خود را باز می‌کنم، احساس می‌کنم که امین در خانه حضور دارد. من همیشه برای او چای می‌گذارم و به یاد او هستم، زیرا می‌دانستم که او به این کار علاقه‌مند بود و از من می‌خواست که برایش چای درست کنم. همواره می‌گویم که تا زمانی که زنده هستم و نفس می‌کشم، این چای باید برای امین باشد و او را فراموش نمی‌کنم.
مزار او در بهشت‌زهرا، قطعه‌ی ۴۲ قرار دارد و من هر هفته به زیارت او می‌روم و با او درد و دل می‌کنم و از خداوند برایش طلب آمرزش می‌نمایم. از خداوند متعال می‌خواهم که او را در آن دنیا شاد و خرسند گرداند. خوشا به حال او که به آرزوی دیرینه‌ خود دست یافت و به مقام والای شهادت نائل شد.