ناصر شمبیاتی؛ قهرمان دفاع مقدس در لباس دانشمند و کارآفرین
ناصر شمبیاتی، استاد دانشگاه و جانباز ۷۰ درصد قطع نخاعی دفاع مقدس، از جمله افرادی است که مسیر زندگیاش از میدان جنگ تا دانشگاه، پژوهش، کارآفرینی و فعالیت اقتصادی امتداد پیدا کرده است. او که در عملیاتهای فتحالمبین و بیتالمقدس حضور داشته و در آستانه آزادسازی خرمشهر مجروح شده است، پس از سالها درگیری با عوارض جانبازی، تحصیلات دانشگاهی خود را تا مقطع دکترا ادامه داد و همزمان در بخش خصوصی و حوزه صنعت نیز فعالیت کرد.
اگر موافق باشید، گفتوگو را با معرفی خودتان و خانوادهتان آغاز کنیم. نام «شمبیاتی» از کجا آمده است؟
اسم من ناصر شمبیاتی است. درباره نام خانوادگیام، «بیات» معانی مختلفی دارد؛ یکی از معانی آن خوشبو یا بوی خوش است. ما در محدوده چالهمیدان تهران زندگی میکردیم؛ همان محدودهای که امروز میدان مولوی و قیام نامیده میشود. هممحلی بعضی از چهرههای قدیمی آن منطقه، مثل طیب، بودیم.
آشنایی با شهید محمد بروجردی و شکلگیری سپاه
از آشنایی با شهید محمد بروجردی و نقش او در آن دوران بگویید.
محمد بروجردی آن زمان دورههای چریکی دیده بود و حتی یک بار ساواک او را گرفته بود. او به سوریه رفته بود و اسلحه آورده بود. ایشان را آوردند و بعد از آن در شکلگیری سپاه نقش داشت. آن زمان لباس و ظاهر نظامی هم اهمیت زیادی داشت و با همان امکانات اولیه، نیروها شکل گرفتند.
روز آزادسازی خرمشهر مجروح شدم
کمی هم از جانبازیتان بگویید.
من در دو عملیات سپاه حضور داشتم؛ یکی عملیات فتحالمبین و دیگری عملیات بیتالمقدس و آزادسازی خرمشهر. روز آزادسازی خرمشهر، حدود ساعت هفت یا هفتونیم صبح، در نزدیکی نهر خین ترکش خوردم و مجروح شدم. حدود ساعت هشت یا ۹ هم خرمشهر آزاد شد. آن زمان عضو سپاه بودم و در تهران فعالیت میکردم.
آن روزها نیروهای جوانی وارد سپاه شدند که بعدها به فرماندهان بزرگی تبدیل شدند. شما از آن دوره چه خاطرهای دارید؟
ما مثلاً در شهرک ولیعصر و جادههای اطراف فعالیت میکردیم. اولین پایگاهها را من آنجا راهاندازی کردم. خودم هم فکر نمیکردم از میان این نیروها، آدمهایی با این توانایی بیرون بیایند که بعدها فرمانده شوند و عملیاتهای سنگین انجام دهند. اما این اتفاق افتاد و نیروهایی که آن روزها جوان و کمتجربه بودند، بعدها در جنگ نقشهای مهمی پیدا کردند.
پس از مجروحیت در سال ۱۳۶۱ چه اتفاقی افتاد؟
من از سال ۱۳۵۸ وارد سپاه شدم و در سال ۱۳۶۱ جانباز شدم. یکی دو سال اول را در آسایشگاه گذراندم تا اصلاً باور کنم نخاع چیست و این نوع مجروحیت چه معنایی دارد. زخمهای شدیدی گرفته بودم و تقریباً مدام در بیمارستانها بودم.
روزی که مجروح شدم، من را به بیمارستان سینا بردند. یک جوان ۲۱ ساله بودم و با یکی از سختترین انواع مجروحیت مواجه شده بودم. ما آنقدر روی تشک خوابیده بودیم که متوجه شدیم پشت زخمهایمان چه اتفاقی افتاده است. یک طرف میخوابیدیم و همان طرف زخم میشد، طرف دیگر هم همینطور، سه زخم عمیق روی بدنم ایجاد شده بود.
چطور توانستید زخمها را درمان کنید؟
بعد از مدتی به خانه برگشتم، اما آن زمان امکانات و متولی مشخصی برای جانبازان قطع نخاعی وجود نداشت. مادرم، خدا رحمتش کند، آدم انقلابی، زبر و زرنگی بود. خودش پیگیری کرد و بعد با آمبولانس ما را به آسایشگاه امام خمینی بردند.
آنجا جوانی مسئول آسایشگاه بود. به من گفت برای خوب شدن زخمها دو راه وجود دارد. یک راه این است که روی شکم بخوابی؛ غذا و همه امکانات هم همانجا برایت فراهم شود و حتی با تخت تو را به حمام ببرند. گفت حدود پنج ماه طول میکشد.
پرسیدم راه دوم چیست؟ گفت میتوانیم عمل کنیم و زخم را باز کنیم، قسمتهای آسیبدیده را به هم نزدیک کنیم و کارهایی انجام دهیم که شاید یک ماه یا ۱۵ روزه خوب شوی، اما احتمال دارد زخم دوباره باز شود. گفت فعلاً جواب نده. من میروم به تختهای دیگر سر میزنم و برمیگردم. وقتی برگشت، تصمیمم را گرفتم. گفتم همان راه اول را قبول میکنم.
گفت یعنی پنج ماه به سینه میخوابی و حتی نمازت را هم در همین وضعیت میخوانی؟ گفتم بله. خلاصه پنج ماه، یا دقیقتر بگویم حدود چهار ماه، اینطور خوابیدم.
پرستاری با امکانات محدود
در آن دوران چه کسی بیشتر از شما مراقبت میکرد؟
یک آقای مسنی در آسایشگاه داشتیم که عاشق بچههای جانباز بود و با امکانات بسیار محدود از ما مراقبت میکرد. آن زمان بسیاری از امکانات و داروها را نداشتیم. حتی برای پانسمان، خودش با همان امکانات محدود این کار را انجام میداد.
سه وعده در روز پانسمان میشدم. عفونت شدید داشتم و تب و لرز میکردم، اما بالاخره بعد از حدود چهار ماه زخمها خوب شد.
چه چیزی باعث شد دوباره به درمان و ادامه زندگی امیدوار شوید؟
سال ۱۳۶۳ به خانه برگشتم. شرایط آن زمان خیلی متفاوت بود. نه روانشناس داشتیم، نه آموزش و امکانات مناسب برای افراد نخاعی. خودمان هم چیزی درباره شرایط نخاعی نمیدانستیم.
به بیمارستان ساسان رفتم وقتی وارد بیمارستان شدیم، اولین کسی که کنار تخت آمد، آقایی با کت و شلوار بود. به من گفت اجازه میدهی دست و پایت را بگیرم و روی تخت بروی؟ فکر کردم کارگر است و گفتم بله، بفرمایید.
وقتی روی تخت رفتم، دیدم همان آقا روپوش پوشیده است. پرسیدم شما دکتری؟ گفت بله. خیلی متحول شدم. بعد فهمیدم از نخستین فارغالتحصیلان دانشگاه بقیهالله و دانشگاه شاهد هستند؛ بچههای شاهد و رزمندگان که وارد دانشگاه شده بودند و بعد از سالها تحصیل فارغالتحصیل شده بودند. همین اتفاق باعث شد دوباره علاقهمند شوم و مسیر زندگیام را ادامه بدهم.
از جهاد پشتیبانی جنگ تا دانشگاه تهران
بعد از آن چه مسیری را در پیش گرفتید؟
از سال ۱۳۶۳ تا پایان جنگ، در جهاد پشتیبانی جنگ فعالیت کردم؛ با ویلچر و در پشت جبهه. بعد از پایان جنگ، در کنکور شرکت کردم و در رشته مدیریت دانشگاه تهران پذیرفته شدم و لیسانس گرفتم. همیشه این تصور را داشتم که اگر این مملکت برای من یک قران هزینه کرده، من باید دو قران یا سه قران به آن برگردانم.
ذهن فعالی در مسائل اقتصادی داشتم. بنابراین بعد از تحصیل در رشته مدیریت، وارد تجارت شدم و در کار ساخت کارخانه و ساختوساز فعالیت کردم. در آن دوره، در رزومه کاریام حدود یک میلیون دلار صادرات و حدود یک میلیون دلار واردات از کشورهای مختلف ثبت شده است.
تجربهای متفاوت در کره شمالی
در سالهای فعالیت اقتصادی، تجربه حضور در کشورهای مختلف را هم داشتید. درباره فعالیتتان در حوزه ماشینآلات و سفری که به کره شمالی داشتید، بگویید.
من تنها نماینده کره شمالی در ایران در حوزه ماشینابزار بودم و دستگاههای تخصصی مثل دستگاه تراش فلز و دریل وارد میکردم. تقریباً ۵۰۰ دستگاه از کره شمالی آوردم و از کشورهای دیگری هم دستگاه وارد میکردم. بعد از مدتی، آنها با تشریفات خاصی ما را به کره شمالی دعوت کردند.
گاهی در افکار عمومی این تصور وجود دارد که جانبازان، بهخصوص جانبازان قطع نخاعی، بیشتر دریافتکننده خدمات هستند. شما که سالها در حوزه اقتصادی، علمی و دانشگاهی فعال بودهاید، این نگاه را چطور میبینید؟
وقتی نخاع آسیب میبیند، مثل این است که سیمی در یک دیوار ناگهان قطع شود و کنترل بخش زیادی از بدن از بین برود. این تصور اشتباه است که هر کس روی ویلچر نشسته، فقط نمیتواند راه برود. یک جانباز نخاعی اگر ۱۰۰ مشکل داشته باشد، یکی از آنها راه نرفتن است و ۹۹ مشکل دیگر مربوط به چیزهایی است که دیگر کنترلشان در اختیار فرد نیست. آسیبهای جسمی و عاطفی، مشکلات ارتباطی و مسائل دیگر وجود دارد که شاید مردم کمتر درباره آنها بدانند. اما من از همان ابتدا این تصور را داشتم که باید فعال بمانم.
ایجاد ۱۸ کارگاه صنعتی و اشتغالزایی
شما برای ادامه فعالیت اجتماعی و اقتصادی چه کردید؟
در کنار تحصیل، فعالیت اقتصادیام را هم زیاد کردم. تقریباً ۱۸ کارگاه صنعتی بزرگ ساختم. برای هر کارگاه در اطراف تهران، استانداردهای صنعتی را رعایت کردم و این موضوع برای منطقهای که کارگاه در آن ساخته میشد، جالب بود. به طور متوسط، در هر کارگاه حدود ۲۵ شغل مستقیم ایجاد میشد و اشتغال غیرمستقیم هم چند برابر این میزان بود. در حوزه صادرات و واردات هم فعالیت داشتم. حدود یک میلیون دلار صادرات داشتم و واردات هم انجام میدادم. در حوزه ساختوساز نیز فعالیت کردم و نزدیک به ۸۰ واحد آپارتمان در تهران ساختم. خودم به ساختمانها سر میزدم و روی کیفیت کار بسیار حساس بودم. اینها در مجموع اشتغال و تولید ایجاد کرد و من در کنار آن، تحصیل هم میکردم و فوقلیسانسم را گرفتم.
هیچوقت نمیخواستم یک جا بنشینم و مصرفکننده باشم
چه چیزی باعث میشد با وجود شرایط جسمی، این حجم از فعالیت اقتصادی را ادامه دهید؟
همیشه این نگاه را داشتم که هیچوقت نباید یک جا بنشینم. اگر میتوانم شغل ایجاد کنم، چرا خودم را به یک مجموعه تحمیل کنم؟ بهتر است دیگران را هم سر کار بیاورم. من همیشه همین نگاه را داشتم که اگر توانایی ایجاد شغل دارم، باید از آن استفاده کنم.
چطور دوباره از فعالیت اقتصادی به دانشگاه و تدریس رسیدید؟
یکی از دوستان عزیزم، مرحوم دکتر عزتیپور من را تشویق کرد که وارد فضای دانشگاه شوم. بعد از آن، حمایتهای مختلفی در دانشگاه انجام شد و بورسیه شدم و به دانشگاه تهران رفتم. تحصیل من در دانشگاه تهران تقریباً ۹ سال طول کشید. همزمان با تحصیل، فعالیتهای مختلفی هم داشتم. در مقطعی مدیر اجرایی یک شرکت هیوندا بودم و در کنار آن، در دانشگاه تدریس میکردم.
تدریس با وجود زخمهای شدید
در دوران تحصیل و تدریس، با مشکلات جسمی هم مواجه بودید؟
بله. دوباره همان زخمهایی که از سال ۱۳۶۱ داشتم، برگشت. حدود چهار ماه مجبور شدم در بیمارستان خاتمالانبیا روی سینه بخوابم و تقریباً تکان نخورم. در آن زمان دانشجوی دکترا بودم و خودم هم در سه جا تدریس میکردم. در تهران غرب تدریس داشتم و در شهریار هم عضو هیئت علمی بودم. دانشجوهایم هم کارهای درسی و تحقیقاتی داشتند و بعضی از آنها برای پیگیری کارهایشان به بیمارستان میآمدند. در آن مقطع حدود ۶۰۰ دانشجو داشتم؛ بیش از ۳۰۰ نفر در شهریار و حدود ۳۰۰ نفر هم در تهران، در رشتههای مختلف.
با وجود بستری بودن، باز هم به تدریس ادامه میدادید؟
روحیهای که از جبهه داشتم این بود که کارهای سختتر از این را هم انجام داده بودیم. در عملیات خرمشهر، در گرمای ۳۰، ۴۰ درجه، شرایط بسیار سختی داشتیم و امکاناتمان هم خیلی محدود بود.
به همین دلیل گفتم با آمبولانس من را سر کلاس ببرند. دانشجوها آمدند و من را با آمبولانس و روی تخت به کلاس بردند. بعد از کلاس هم دوباره من را برمیگرداندند.
واکنش دانشگاه و دانشجویان به این شرایط چه بود؟
برای خود من این موضوع عادی بود. ما در جنگ با شرایط خیلی سختتر از این مواجه شده بودیم. اما برای دانشجویان و استادان دانشگاه، این اتفاق عادی نبود.
دانشجوها میآمدند و از من عکس میگرفتند، برایم قهوه میآوردند و میگفتند شما کارتان را انجام بدهید. حتی در دانشگاه یک تخت گذاشته بودند که بین کلاسها بتوانم استراحت کنم و دوباره سر کلاس برگردم.
یک هفته دیدیم رئیس دانشگاه با دوربین و تجهیزات آمده است. به ما گفتند اطلاع دادهایم و همه تعجب کردهاند که یک استاد با برانکارد سر کلاس میآید.
بعد از آن هم بهعنوان استاد نمونه از من تقدیر کردند. برای ما اینها خیلی عادی بود، چون با شرایط جنگ بزرگ شده بودیم؛ اما برای دانشگاه و دانشجوها تجربه متفاوتی بود.
به نظر شما نقش نخبگان در مدیریت جامعه چیست؟
من معتقدم جامعه باید به نخبگان خودش توجه بیشتری داشته باشد. در این زمینه به دیدگاههایی از جامعهشناسی هم اشاره کردهام. به اعتقاد من، باید نخبگان را در جامعه کشف کرد و از افراد فرهیخته و متخصص خواست مسئولیت بپذیرند. اگر افراد متخصص و فرهیخته وارد ساختارهای تصمیمگیری نشوند، طبیعی است که بخشی از ظرفیت جامعه بلااستفاده بماند.
ضرورت پژوهش درباره جامعه ایثارگری
این نگاه شما در مورد جامعه ایثارگری هم وجود دارد؟
بله. اتفاقاً یکی از دغدغههای من همین است. معتقدم درباره جامعه ایثارگری باید پژوهشهای علمی و بیطرفانه انجام شود. مثلاً درباره سهمیههای ایثارگری، اگر قرار است پژوهشی انجام شود، نباید از ابتدا با سوگیری مثبت یا منفی وارد آن شویم. باید هم آثار مثبت و هم آثار منفی احتمالی آن بررسی شود.
باید ببینیم کسانی که با استفاده از این ظرفیتها فارغالتحصیل شدهاند، امروز کجا هستند و چه خدمتی به جامعه میکنند. این موضوع را باید علمی و میدانی بررسی کرد. نه اینکه از ابتدا نتیجه را مشخص کنیم و بعد دنبال شواهد بگردیم.
پس از نظر شما، ارزیابی عملکرد جامعه ایثارگری باید بعد از فارغالتحصیلی هم ادامه پیدا کند؟
حتماً. باید ببینیم این افراد بعد از فارغالتحصیلی چه کردهاند و چه میزان به جامعه خدمت کردهاند. قبل از انقلاب، درصد بسیار محدودی از جوانان امکان ورود به دانشگاه داشتند و بعضی رشتههای دانشگاهی اصلاً وجود نداشت. بنابراین باید ببینیم کسانی که بعدها در دانشگاههای مختلف تحصیل کردند، چه اثری در جامعه گذاشتند. یکی از معیارها میتواند تولید علم باشد؛ تعداد مقالات علمی، فعالیتهای پژوهشی، میزان دانش و نقش آنها در جامعه را باید بررسی کرد. من نمیگویم نتیجه از قبل مشخص است. اتفاقاً میگویم پژوهش باید بیطرفانه باشد و نقاط منفی احتمالی را هم بررسی کند.
سه کتاب نوشتهام و حدود ۲۵ مقاله دارم
خودتان چقدر در زمینه پژوهش و تولید علمی فعال بودهاید؟
تا امروز حدود ۲۵ مقاله داشتهام و پنج مقاله هم اکنون در مرحله بررسی است. سه کتاب هم نوشتهام.
پژوهشی که هشت سال طول کشید
یکی از پژوهشهای مهم شما درباره قانون کار و تأثیر آن بر اشتغال بوده است. درباره این تحقیق توضیح میدهید؟
موضوع یکی از پژوهشهای من، تأثیر قانون کار بر فرصتهای شغلی بود. این کار تقریباً هشت سال طول کشید و تا سال ۱۳۹۲ ادامه داشت. در این پژوهش بررسی کردم که قانون کار چه تأثیری بر ایجاد فرصتهای شغلی دارد.
من معتقدم نمیتوان یک قانون واحد را با یک نگاه برای همه بخشهای اقتصاد کشور اجرا کرد. یک کارگاه کوچک یا یک بنگاه اقتصادی کوچک را نمیتوان با یک پتروشیمی یا یک شرکت بزرگ مقایسه کرد.
حتی کسانی که در تدوین قانون کار نقش داشتند، بعدها اذعان کردند که در آن زمان فضای فکری خاصی بر کشور حاکم بود و توجه کافی به ظرفیتهای اقتصادی کشور وجود نداشت.
این پژوهش را با وجود شرایط جسمی و بستری بودن هم ادامه دادید؟
بله. حتی زمانی که به دلیل زخمهای شدید بستری بودم، کار پژوهش را انجام میدادم. با برخی مدیران و افراد مرتبط با سازمان تأمین اجتماعی مصاحبه کردم. روش کارم هم پژوهش کیفی و گروه کانونی بود. مصاحبهها را انجام دادم، نوارها را پیاده کردم، کدگذاری کردم و مراحل پژوهش را جلو بردم. اینها برای من بخشی از زندگی بود. اگر قرار باشد کاری انجام بدهم، شرایط جسمی نمیتواند بهانهای برای کنار گذاشتن آن باشد.
اگر بخواهید یک پیشنهاد مشخص برای استفاده بیشتر از ظرفیت جامعه ایثارگری بدهید، چه میگویید؟
به نظرم باید ظرفیتهای این جامعه را به مردم نشان بدهیم. مثلاً صداوسیما یا رسانهها وقتی درباره جامعه ایثارگری برنامه میسازند، نباید فقط به خاطرات جنگ و جانبازی محدود شوند. جانبازان و فرزندان شهدا در حوزههای مختلف علمی، پزشکی، اقتصادی، دانشگاهی و اجتماعی فعالیت کردهاند. بیاییم این افراد را دعوت کنیم تا درباره تخصص و تجربهشان صحبت کنند. امروز پزشکان زیادی از جامعه ایثارگری داریم که بسیار دلسوزانه کار میکنند. استاد دانشگاه داریم، کارآفرین داریم و افراد متخصص زیادی داریم که در حوزههای مختلف فعالیت میکنند. چرا اینها را به جامعه معرفی نکنیم؟ به نظرم اگر امکانات محدودی در اختیار یک فرد از جامعه ایثارگری قرار میگیرد، باید ببینیم او چند برابر آن را چگونه به جامعه برمیگرداند. این همان چیزی است که باید درباره آن صحبت و پژوهش شود؛ نه اینکه جامعه ایثارگری را فقط از زاویه دریافت خدمات ببینیم. من معتقدم لازم نیست از ابتدا روی ویلچر بودن من تأکید کنید. بگذارید من حرف بزنم، تحلیل کنم و توان علمیام را نشان بدهم؛ بعد معرفی کنید که این فرد جانباز ۷۰ درصد و قطع نخاعی است.
در مجموع، مهمترین حرف شما در این مجموعه گفتوگوها چیست؟
حرف من این است که جامعه ایثارگری را نباید فقط از زاویه خدماتی که دریافت میکند دید. باید ببینیم یک جانباز، یک فرزند شهید یا یک فرد نخبه از این جامعه چه کاری برای کشور انجام داده است. من درباره خودم میگویم که هم در بخش خصوصی کار کردهام، هم در دانشگاه تدریس کردهام، هم پژوهش انجام دادهام و هم در زمینه اقتصادی و صنعتی فعالیت داشتهام.
انتهای پیام/