از مصنوعی سازی تاریخ تا هلهله های ۹ اسفند
نسل جدید تاریخ نمیخواند و بخش قابلتوجهی از نسلهای قدیمیتر نیز یا حافظه تاریخی دقیقی از گذشته ندارند یا آنچه از تاریخ به یاد دارند، زیر فشار روایتهای گزینشی و بازسازیشده قرار گرفته است. همین خلأ تاریخی، به بستری برای شکلگیری یک جریان خطرناک تبدیل شده است؛ جریانی که از یک سو رسانههایی مانند ایران اینترنشنال و از سوی دیگر فضای بیدر و پیکر اینستاگرام، با کمک تصاویر، روایتها و خاطرات ساختگی یا تحریفشده، آن را تقویت میکنند.
در این میان، عدهای نیز آگاهانه یا ناآگاهانه به سفیدشویی دوره پهلوی مشغولاند؛ دورهای که با حذف بخشهای تاریک آن از حافظه جمعی، تصویری آرمانی و دستنیافتنی از گذشته ساخته میشود. استفاده از هوش مصنوعی برای تولید تصاویر نوستالژیک، بازسازی صحنههای تاریخی و حتی ساختن خاطراتی که اساساً وجود خارجی نداشتهاند، به این جریان ابعاد تازهای داده است.
این خطر صرفاً یک اختلاف تاریخی یا سیاسی نیست. پژوهشی که در سال ۲۰۲۵ در دانشگاه MIT منتشر شد، نشان داد تصاویر و ویدئوهای دستکاریشده با هوش مصنوعی میتوانند خاطرات کاذب در ذهن مخاطب ایجاد کنند و حتی اعتماد فرد به خاطرات نادرست را افزایش دهند. بنابراین، آنچه در فضای مجازی بهعنوان یک تصویر ساده و نوستالژیک دیده میشود، میتواند در شکلگیری حافظه تاریخی نسل جدید نقش داشته باشد.
نتیجه این فرایند، تضعیف تدریجی عرق ملی و تغییر نگاه جوان به سرزمین خودش است. جوانی که تاریخ کشورش را نمیشناسد، گذشته را از دریچه تصاویر ساختگی میبیند و تنها با روایتهای گزینشی از آن مواجه میشود، بهتدریج ممکن است به این باور برسد که ایران همیشه کشوری عقبمانده و نامطلوب بوده و هر آنچه در غرب وجود دارد، آرمانی و دستنیافتنی است.
حالا اگر فشار اقتصادی، مشکلات معیشتی، نارضایتیهای اجتماعی و ناکارآمدیهای موجود را هم به این مجموعه اضافه کنیم، شرایط پیچیدهتر میشود.
در چنین وضعیتی، مسئله دیگر صرفاً مخالفت با جمهوری اسلامی نیست. مرز میان اعتراض به حکومت و نارضایتی از کلیت ایران و هویت ملی کمرنگ میشود. فردی که روزی یک ایرانی وطندوست بوده و نسبت به سرنوشت کشورش حساسیت داشته، ممکن است به نقطهای برسد که نهتنها از وضعیت موجود ناراضی باشد، بلکه اساساً از کشور خودش رویگردان شود و غرب و سبک زندگی و مناسبات حاکم بر آن را تنها الگوی مطلوب بداند.
در ادامه این روند، حتی تصور قدرتهای خارجی بهعنوان ناجی نیز برایش عادی میشود؛ تا جایی که ممکن است از قدرتگرفتن یک نیروی خارجی، مداخله نظامی یا حتی فتح کشورش استقبال کند و دیگر برایش تفاوت چندانی نداشته باشد که چه کسی بر ایران حکومت کند؛ پهلوی باشد یا فردی وابسته و دستنشانده، به شرط آنکه نظم سیاسی موجود از میان برود.
سوریه؛ نمونهای از آنچه نباید از یاد برد
اتفاقات سوریه در سالهای اخیر، نمونه مهمی برای بررسی این مسئله است.
با سقوط حکومت بشار اسد در دسامبر ۲۰۲۴، بخشی از مخالفان حکومت تصور میکردند پایان حاکمیت او بهمعنای آغاز آزادی، ثبات و استقلال خواهد بود. اما آنچه پس از سقوط حکومت اتفاق افتاد، نشان داد که پایان یک حکومت الزاماً به معنای پایان بحرانهای یک کشور نیست.
احمد الشرع، معروف به جولانی، رهبر هیئت تحریرالشام که پیشینه فعالیت در جریانهای جهادی و ارتباط پیشین با القاعده داشت، در ژانویه ۲۰۲۵ به ریاست دوره انتقالی سوریه رسید. ساختار جدید سیاسی نیز با تمرکز قابلتوجه قدرت در نهاد ریاستجمهوری شکل گرفت و بسیاری از چهرههای مرتبط با هیئت تحریرالشام در جایگاههای کلیدی دولت جدید قرار گرفتند.
این در حالی بود که آینده سیاسی سوریه همچنان با مسائل حلنشدهای مانند مشارکت واقعی گروههای مختلف، حقوق اقلیتها، امنیت داخلی و چگونگی استقرار یک نظام سیاسی فراگیر مواجه بود.
از سوی دیگر، سقوط حکومت اسد به معنای پایان مداخلات خارجی هم نبود. اسرائیل پس از سقوط حکومت، به مناطق حائل و بخشهایی از خاک سوریه پیشروی کرد، مواضع نظامی متعددی را هدف حملات هوایی قرار داد و حضور نظامی خود را در بخشهایی از خاک این کشور ادامه داد. ترکیه نیز همچنان در معادلات نظامی و سیاسی شمال سوریه نقش داشت و آمریکا و دیگر قدرتهای منطقهای و فرامنطقهای نیز هرکدام منافع و محاسبات خود را دنبال میکردند.
گزارش آژانس پناهندگی اتحادیه اروپا در ژوئیه ۲۰۲۵، بهصراحت از ادامه حضور نظامی اسرائیل در مناطق اشغالی و حملات آن به خاک سوریه سخن میگوید. همچنین گزارشهای حقوق بشری سازمان ملل از خشونتهای گسترده علیه غیرنظامیان و مشکلات امنیتی در دوره انتقالی حکایت دارند.
به این ترتیب، کشوری که سالها درگیر جنگ و بحران داخلی بود، با سقوط حکومت پیشین بهطور خودکار به کشوری مستقل، باثبات و برخوردار از امنیت و حاکمیت ملی تبدیل نشد.
نکته مهم اینجاست: آیا برای یک ملت، صرفاً تغییر حاکم کافی است، حتی اگر در نتیجه آن، بخشهایی از خاک کشورش در معرض اشغال و مداخله نظامی قرار بگیرد و سرنوشت سیاسیاش به رقابت قدرتهای خارجی گره بخورد؟
آیا مخالفت با یک حکومت باید تا جایی پیش برود که فرد نسبت به تمامیت ارضی، استقلال و آینده کشور خودش بیتفاوت شود؟
مسئله اصلی همینجاست.
ممکن است فردی با یک حکومت مخالف باشد، از عملکرد مسئولان انتقاد کند و خواهان تغییرات اساسی باشد؛ اما هیچکدام از این موارد نباید به معنای دستکشیدن از وطندوستی و چشمپوشی از استقلال کشورش باشد.
ایران را نمیتوان با یک دولت، یک دوره تاریخی یا یک جریان سیاسی تعریف کرد. ایران پیش از حکومتهای امروز و دیروز وجود داشته و پس از آنها نیز باقی خواهد ماند.
اگر نسل جدید بهجای شناخت تاریخ، گرفتار تاریخسازی شود؛ اگر بهجای شناخت واقعیتهای غرب، تصویری آرمانی و دستکاریشده از آن را بپذیرد؛ و اگر نارضایتی از شرایط موجود به نفی هویت ملی و استقبال از سلطه خارجی منتهی شود، دیگر با یک اختلاف سیاسی ساده مواجه نیستیم.
با پدیدهای مواجهیم که میتوان آن را ازخودبیگانگی ملی نامید؛ وضعیتی که در آن، فرد بهتدریج چنان از تاریخ و هویت سرزمین خود فاصله میگیرد که حتی آینده کشورش را در گرو اراده قدرتهای خارجی میبیند.
این همان نقطهای است که باید درباره آن هشدار داد؛ زیرا ممکن است در پایان این مسیر، مسئله دیگر این نباشد که چه کسی بر ایران حکومت میکند، بلکه مسئله این باشد که آیا ایران همچنان بهعنوان کشوری مستقل، صاحب اراده و برخوردار از هویت ملی باقی خواهد ماند یا نه.