باروت شرجی

باروت شرجی

 

باد خیس خلیج فارس، بوی تند گاز ترش و شوری نمک را می‌کوبید توی صورت بچه‌ها. روی اسکله جزیره سیری، شرجی مثل پتوی خیس سنگینی می‌کرد. زمین بوی آهن داغ می‌داد و آفتاب تند روزهای آغازین بهار، شن‌ها را زیر پوتین‌ها داغ کرده بود. روی سینه پدافند، درست پشت قبضه، جوانی ایستاده بود که اگر پوتین و لباس فرم خاکی تکاوری را از تنش درمی‌آوردی، هنوز بوی حیاط مدرسه و نیمکت‌های خردادماه را می‌داد. پشت لبش تازه سبز شده بود، اما کمربند نظامی را چنان سفت چفت کرده بود که انگار بیست سال است روی این صخره‌های مرجانی کشیک می‌دهد: مهدی حق‌پناه؛ پسری از نخلستان‌های جهرم، متولد سال‌های آغازین دهه هشتاد.

 

پای قبضه پدافند، با دست‌های لاغر اما قرص و محکم، نوار گلوله‌ها را جفت‌وجور می‌کرد. همرزمش کلاهخود را پس زد، عرق پیشانی‌اش را با آستین گرفت و گفت: «مهدی، امروز روز چندم رمضان است؟ عطش جنوب روزه‌ات را نشکند پسر!»

 

مهدی سرش را بالا نیاورد. همان‌طور که پیچ روی دوشکا را آچارکشی می‌کرد، با آن خنده‌های محجوب همیشگی که گوشه چشمش چین می‌افتاد، زیر لب زمزمه کرد: روزه تو گرما ثوابش بیشتره داداش. جهرم مگه کم از اینجا داغه؟ بعدشم… ماه رمضونه و معلوم نیست تا سحر کی بمونه کی بره. حیفه آدم با لب سیراب پیش آقا اباعبدالله بره.

 

رفیقش دستی به شانه او زد و سکوت کرد. توی دلش می‌دانست این پسر جنسش با بقیه فرق دارد. وقتی اعزام تیپ نیروی مخصوص ۳۳ المهدی جهرم به جزایر جنوبی اعلام شد، خیلی‌ها فکر می‌کردند این پسر دهه هشتادی جا می‌زند؛ عملیات آبی-خاکی، چتربازی، شب‌های هولناک خلیج فارس شوخی نبود. اما مهدی پیش‌دستی کرده بود. اسمش را گذاشته بود اول لیست.

 

غروب نهم فروردین بود. رنگ آسمان جزیره از فیروزه‌ای به ارغوانی چرک می‌زد. دریا بی‌قرار بود. ساعت به نیمه‌شب نکشیده بود که صدای تیز آژیر سرخ، جزیره را در خود مچاله کرد. صدای نعره موتورهای جنگنده و غرش زوزه موشک‌هایی که از سمت ناوهای متجاوز آمریکایی-صهیونیستی شلیک شده بودند، آسمان سیری را شکافت. زمین زیر پای بچه‌ها لرزید. تکه‌ای از تأسیسات نفتی در فاصله چند صدمتری منفجر شد و زبانه کشید. بوی تند سوختن آهن و گوگرد با باروت قاطی شد.

 

مهدی پرید پشت قبضه. چشمانش توی سیاهی آسمان می‌چرخید. حرارت آتش انفجارها پوست صورتش را می‌سوزاند. فرمانده داد زد: «بچه‌ها بروید تو سنگر! موشک بعدی توربوئه!» اما مهدی فریاد زد: «سنگر کجاست حاجی؟ اگه آتش نریزیم می‌شینن رو جزیره!» گلوله‌ها پشت سر هم از لوله تفنگ تف می‌شدند توی تاریکی آسمان. رگ غیرت جهرمی‌اش زده بود بالا. انگار وسط نخلستان‌های شهر خودش بود و دزدی به حریم خانه زده بود.

 

صدای صفیر دومین پرتابه، دیگر فرصت چرخاندن سر نداد. زمین از جا کنده شد. موج انفجار، تن لاغر مهدی را مثل برگی از پشت قبضه پرتاب کرد روی صخره‌های تند و تیز ساحل. دود غلیظ همه‌جا را گرفت.

 

سکوت که برگشت، فقط صدای شلپ‌شلپ آرام آب دریا بود که به سنگ‌ها می‌خورد.

 

یکی از بچه‌ها سینه‌خیز خودش را رساند بالای سرش. خاکستر و دوده صورت مهدی را پوشانده بود. ترکش‌های درشت، سینه و پهلویش را شکافته بودند و سرخی خون، خاک نمک‌بسته جزیره را گلگون می‌کرد. لب‌هایش خشک و ترک‌خورده بود، از همان عطش ظهر رمضان. چشم‌هایش نیمه‌باز بود، اما نگاهش دیگر به آسمان تیره سیری نبود؛ جایی خیلی دورتر را می‌دید. لب‌های خونی‌اش دو بار آرام تکان خورد: «یا زهرا… یا حسین…» و بعد، دستش روی خاک‌های داغ جزیره رها شد. باد شرجی جنوب، موهای خیس از عرقش را نوازش داد. ساعت، لحظات پایانی نهم فروردین را ثبت می‌کرد.

 

چهار روز بعد، دارالمؤمنین جهرم دیگر آن شهر آرام همیشگی نبود. انگار تمام نخل‌های قطب‌آباد و سیمکان برای وداع خبردار ایستاده بودند. از همان ابتدای صبح، میدان رضوان جای سوزن انداختن نبود. صدای سنج و دمام، هوا را پر از غبار حزن کرده بود. روی دست مردم، تابوتی سبک اما سنگین از عزت، لای پرچم سه‌رنگ ایران آرام گرفته بود.

 

پشت تابوت، مادری ایستاده بود با چادری که گوشه‌اش را به دندان گرفته بود تا مبادا صدای ناله‌اش شادی شود برای نامحرم. چشم‌هایش از بی‌خوابی سرخ بود، اما وقتی پرچم را از روی صورت مهدی کنار زدند تا برای آخرین بار پیشانی پر از جای ترکش پسرش را ببوسد، دستش نلرزید. سرش را چسباند به گونه سرد مهدی و با صدایی که تمام بغض‌های زنانه عالم تویش مچاله شده بود گفت: شیرم حلالت پسر غیرتی‌ام. دیدی گفتی نگذار روسیاه خانم بشم؟ روسفیدم کردی مادر… حالا دیگه پیش علی‌اکبر حسین جا داری. سلام من رو به بی‌بی فاطمه برسون.

 

پدرش زیر تابوت را گرفته بود؛ با دست‌هایی زبر و پینه‌بسته از کارگری باغ‌های مرکبات. شانه‌هایش می‌لرزید اما نگاهش به دوردست‌ها بود. به پسرهای هم‌سن‌وسال مهدی که با شال سیاه و سربندهای «یا مهدی ادرکنی» زیر تابوت ضجه می‌زدند، نگاه می‌کرد و زمزمه می‌کرد: «فدای سر امام زمان. مهدی رفت که این بچه‌ها سرشان بالا باشد. گفتند دهه هشتادی‌ها نمی‌جنگند… بیایند ببینند پسرم تنش را برای خاک این کشور ته‌دیگ کرد.»

 

پیکر روی دست‌های خروشان جمعیت از میان گلبرگ‌های خشکیده و نقل و اسپند گذشت. وارد گلزار شهدای رضوان شدند؛ همان‌جایی که مهدی در بچگی با پدرش پنجشنبه‌ها سر قبر شهدای والفجر و کربلای پنج می‌آمد و فاتحه می‌خواند. حالا خاکی باز شده بود درست به اندازه قد و بالای خودش.

 

وقتی لحد را گذاشتند، بوی گلاب و عطر تربت کربلا با خاک جهرم پیچید. اولین پاسدار دهه هشتادی شهر، آرام گرفت؛ نوجوانی که شناسنامه‌اش ورق زیادی نخورده بود، اما تاریخ ایستادگی یک ملت را در خلیج فارس به نام خود ثبت کرد.

شهید مهدی حق پناه ، متولد ۹ابان ۱۳۸۰ ، تاریخ شهادت هم یازدهم فروردین ۱۴۰۵

 

نویسنده: سیده زینب حیدری