خاطره ای سوزناک از سردار قالیباف در عملیات کربلای ۴/حریف طمع نکند
اینها بچههای اطلاعاتعملیات بودند. سنگر خود من هم درست در کنج پاسگاه خین، بالای شهرک ولیعصر و جاده شیشه بود.
من آنجا توی سنگر نشسته بودم؛ سنگر خیلی کوچکی بود که حداقل دو سه نفر هم آنجا بودند. شهید داوود دقیقاً دم همان سنگر به شهادت رسید. برادر من هم با اینها آنجا بود. اینها ۱۸ نفر بودند که اولین گروهی بودند که باید میزدند به آب و میرفتند. برادر من آن موقع حدود ۱۷ سال سن داشت و من هم فرمانده لشکرش بودم. من هر موقع به یاد این صحنه میافتم، میسوزم.
دلیلش هم این است که من چطور این کار را بکنم؟ او که بچه بود… من وقتی مدرسه میرفتم، او تا خشت درِ مدرسه دنبال من میآمد؛ نمیفهمید که من باید بروم کلاس، اما دوست داشت که از من جدا نشود.
سختترین روز من، آن روزهایی بود که در همان شلمچه با آن ۱۷-۱۸ نفر نشسته بودیم. امکان نداشت که با هم وداع کنیم و صورت همه را ببوسیم؛ اصلاً امکانش در آن خط وجود نداشت، بهخاطر ناامنیهایی که آنجا بود. چون من فرمانده لشکر بودم، اگر میخواستم فقط برادرم را در بغل بگیرم، اصلاً سزاوار نبود و نسبت به بقیه بچهها درست نبود.
نمیدانم بگویم تلخ یا شیرین؛ این برادرم اینقدر به من نگاه کرد که من یک لحظه او را در بغل بگیرم، ولی خدا شاهد است بهخاطر بقیه بچههایی که آنجا بودند و من فرماندهشان بودم، برایم مقدور نبود که اینها را در بغل بگیرم. همینطور به من نگاه کرد و نگاه کرد… دیگر سر من به پایین افتاد. خداحافظی کردیم و او رفت بین نیزارها و همانجا هم به شهادت رسید.
بعداً به من اطلاع دادند که جنازه برادرم پیدا شده است. با حالتی رفتم که گفتم حداقل حالا که آن موقع نتوانستیم همدیگر را ببینیم، حالا که شهید شده جنازهاش را ببینم. وقتی وارد «سپنتا» شدم، دیدم حدود ۲۰۰۰ خانواده آنجا هستند؛ همه منتظر جنازههایشان بودند. گفتند «آقای قالیباف، فرمانده لشکر نصر آمده جنازه برادرش را ببیند».
حالا شما تصور کنید جنازه برادرم را آوردند بیرون گذاشتند. تمام آرزوی من این بود که یک بار او را ببوسم، چون آنجا نشده بود. اما در یک لحظه دیدم ۲۰۰-۳۰۰ خانواده شهید آنجا هستند که اصلاً جنازهای ندارند. باز فهمیدم من فرمانده لشکرم؛ اگر من بخواهم این را ببوسم، دل بقیه خانوادهها میشکند. باز هم نشد… فکر میکنم وداع ما ماند برای آخرت.
۱۸ سال از این قصه گذشت و من خیلی آرزو داشتم که این شهید را یک بار در خواب ببینم، اما این امکان هم فراهم نمیشد. بدون تعارف میگویم، حدود ۹ یا ۱۰ روز قبل توانستم اخوی را در خواب ببینم و شاید بیش از ۱۵-۲۰ دقیقه با او حرف زدم و واقعاً دلم باز شد.
✍ کسی که در ۱۷ سالگی، وداع با برادر را برایِ حفظِ «نظامِ فرماندهی» قربانی کرده، امروز پشتِ میزِ مذاکره، مصلحتِ ملی را با لبخندِ هیچ بیگانهای طاق نمیزند. حریف اگر به دنبالِ نقطهضعف میگردد، بداند با مردی طرف است که سالهاست قلبش را در نیزارهایِ اروند دفن کرده تا دستش پیشِ نامحرم نلرزد.