داعش در شاهچراغ

داعش در شاهچراغ

وقتی میزبان و مهمان در خون طواف کردند
شلیک به اذان مغرب

غروب چهارشنبه، چهارم آبان ۱۴۰۱؛ شیراز در میان تب‌وتاب کوچه‌پس‌کوچه‌هایی که نفس‌هایشان به شماره افتاده بود، آرامشی شکننده را تجربه می‌کرد. آینه‌کاری‌های هزار توی حرم شاهچراغ، حضرت احمد بن موسی (ع)، زیر نور ملایم غروب پاییز، مثل همیشه مأمنی بود برای دل‌های خسته‌ای که از همهمه بیرون پناه به این حریم آورده بودند. پیرمردی عصازنان گوشه صحن نشسته بود، مادری با چادر خاکی، دست کودک خردسالش را می‌فشرد تا نشانش دهد چگونه کبوتران گنبد طلا دانه‌های گندم را برمی‌چینند، و جوانی در گوشه‌ای، زیر لب دعایی زمزمه می‌کرد؛ هر کدام به امیدی، به حاجتی، و به دل‌خوشی کوچکی راهی این حرم شده بودند. بی‌خبر از آنکه طوفانی از کینه و باروت در پشت دروازه‌ها کمین کرده است.

وقتی میزبان و مهمان در خون طواف کردند

نوای ملکوتی اذان مغرب از گلدسته‌ها در فضای رواق‌ها پیچید. هنوز طنین «حی علی الصلاه» در میان کاشی‌کاری‌های فیروزه‌ای و لاجوردی گم نشده بود که صدای خشک و مکرر رگبار گلوله، سکوت حرم را درید. در کسری از ثانیه، عطر عود و گلاب جای خود را به بوی تند باروت و دود داد.

مهاجم با چهره‌ای بی‌رحم و کوله‌باری از کینه، از ورودی باب‌الرضا قدم به حریمی گذاشت که پناهگاه بی‌نوایان بود. او بی‌تناسب با هیچ انسانیت و مذهبی، تفنگ کلاشینکف را بالا آورد و به سمت زائران بی‌دفاع نشانه رفت. انگار دنیا برای لحظه‌ای از حرکت ایستاد؛ خنده‌ها به جیغ تبدیل شد، چادرها بر زمین کشیده شد و سنگ‌فرش حرم زیر قدم‌های دوانِ کسانی که راه فرار می‌جستند، لرزید.

در آن میان، خدام جان‌برکف حرم، پیش از آنکه کسی به فکر نجات خویش باشد، سپر بلای زائران شدند. خادمی که دستش را جلوی لوله تفنگ گرفت تا راه ورود به شبستان را سد کند، در همان لحظه به خون غلطید. اما گلوله‌ها بی‌محابا می‌باریدند. مادری که خود را سپر فرزندش کرده بود، روی زمین افتاد؛ کودکی مات‌ومبهوت به چراغ‌های روشن گنبد نگاه می‌کرد و نمی‌فهمید چرا آسمان حرم یک‌باره این‌قدر سرخ شده است. پیرمردی که به امید آرامش دل به این آستان بسته بود، در کنار ضریح به ابدیت پیوست. در آن شامگاه، سیزده انسان بی‌گناه، از جمله کودکان معصوم و زنان و مردان چشم‌انتظار، در خون خود غلطیدند و ده‌ها نفر با تن‌های پاره‌پاره، سند مظلومیت شیراز شدند.

مگر می‌شود به حرم صاحب این آستان پناه آورد و بی‌نصیب از مأوای او ماند؟ مگر می‌شود کسی خود در راه دین و حق، آن‌چنان غریبانه و مظلوم به شهادت رسیده باشد، اما زائرانش در حریمش در امنیتی ابدی جای نگیرند؟ حضرت احمد بن موسی (ع) خود سال‌ها پیش در همین خاک، مظلومانه به شهادت رسید؛ امامی‌زاده‌ای که پیکر مطهرش در دل این سرزمین پنهان ماند تا دارالامان دردمندان شود. سنتی دیرینه است در این وادی عشق؛ آن‌که خودش این‌گونه مظلومانه سر بر آستان شهادت گذاشته، گویی دستگیر زائرانش نیز می‌شود تا هر که در حرمش جان ببخشد، با قافله شهدای کربلا محشور گردد. در آن غروب پایایی، میزبان و مهمان، هر دو در خون خود طواف کردند؛ شاهچراغ به استقبال زائرانی رفت که با خونی سرخ، راه عاشقی را تا ابد معنا کردند.

طنین کلام رهبری؛ سندی بر ریشه خباثت و مقاومت

در پی این فاجعه هولناک که قلب هر انسان آزاده‌ای را به درد آورد، رهبر معظم انقلاب اسلامی در پیامی، این جنایت تلخ را تسلیت گفتند و بر روشن شدن ابعاد و مجازات قاطع عاملان و طراحان آن تأکید کردند. این واقعه، فراتر از یک حمله تروریستی کور، آزمونی بزرگ برای هوشیاری ملتی بود که دهه‌هاست هزینه استقلال و ایستادگی‌اش را با خون بهترین فرزندانش می‌پردازد. کلام رهبری نه‌تنها التیامی بر زخم‌های التیام‌نیافته خانواده‌های داغدیده بود، بلکه خط بطلانی کشید بر توهم کسانی که گمان می‌کردند با ریختن خون بی‌گناهان در حرم‌ها، می‌توانند چراغ امید و ایمان را در دل این مردم خاموش کنند.

امسال و هر سال، وقتی از کنار باب‌الرضای شاهچراغ می‌گذری، رد گلوله‌ها شاید از روی دیوارها پاک شده باشد، اما در تاریخ و حافظه این شهر جاویدان مانده است. شیراز هرگز آن غروب خونین را از یاد نخواهد برد؛ غروبی که در آن، زائران مظلوم به آرزوی زیارت آمدند و با همان لباس‌های خونین، پرواز را تجربه کردند. اما آستان احمد بن موسی (ع) همچنان پابرجا ایستاده است؛ با گنبدی که هر روز روشن‌تر از روز قبل می‌درخشد و زائرانی که با ایمانی راسخ‌تر، دست نیازشان را به سوی آسمان دراز می‌کنند تا بگویند: آستان امن الهی، شکستنی نیست.
نویسنده: سیده زینب حیدری