سفری بی دستاورد؛شکستی مجدد برای ترامپ
سفر ترامپ رئیس جمهور جنایتکار رژیم آمریکا به پکن، بیش از آنکه نشانه قدرت و دست برتر آمریکا باشد، بازتابی از نیاز واشنگتن به مدیریت یک بحران چندلایه در نظام بینالملل است؛ بحرانی که بخش مهمی از آن به ناکامی آمریکا در مهار جمهوری اسلامی ایران و شکلگیری یک بلوک مستقل اوراسیایی با محوریت همکاریهای ایران، چین و روسیه بازمیگردد. اظهارات رسمی ترامپ پیش از عزیمت به چین ـ مبنی بر اینکه درباره ایران «گفتوگوهای مفصلی» با شی جینپینگ خواهد داشت ـ نشان میدهد موضوع ایران اکنون به یکی از محورهای ثابت دیپلماسی قدرتهای بزرگ تبدیل شده است.
با این حال، واقعیتهای ژئوپلیتیکی حاکم بر روابط پکن، تهران و مسکو نشان میدهد این سفر، برخلاف تبلیغات رسانهای غرب، دستاورد راهبردی قابل توجهی برای واشنگتن در پرونده ایران نخواهد داشت. چین امروز ایران را صرفاً یک شریک اقتصادی نمیداند، بلکه تهران را حلقهای کلیدی در امنیت انرژی، کریدورهای تجاری و معماری جدید نظم چندقطبی تلقی میکند. حمایت رسمی ایران از «طرح چهارگانه امنیت خلیج فارس» شی جینپینگ نیز بیانگر آن است که روابط دو کشور از سطح همکاریهای مقطعی عبور کرده و به یک همگرایی راهبردی تبدیل شده است.
آمریکا در ماههای اخیر تلاش زیادی کرد تا چین را به اعمال فشار علیه ایران وادار کند؛ از تهدید شرکتهای چینی گرفته تا اعمال تحریمهای جدید علیه شبکههای انتقال نفت ایران. اما واکنش پکن معنادار بود. چین نه تنها تحریمهای یکجانبه آمریکا را «غیرقانونی» توصیف کرد، بلکه با استفاده از سازوکارهای حقوقی داخلی، شرکتهای خود را از تبعیت از این تحریمها منع کرد. این رفتار نشان میدهد چین دیگر حاضر نیست منافع راهبردی خود را قربانی سیاست فشار حداکثری واشنگتن کند.
از سوی دیگر، سفر ترامپ در شرایطی انجام میشود که آمریکا همزمان با چند بحران فرسایشی مواجه است؛ جنگ و تنش در غرب آسیا، رقابت اقتصادی با چین، بحران تایوان و فرسایش اعتبار بینالمللی آمریکا. بسیاری از تحلیلگران غربی اذعان کردهاند که واشنگتن اکنون بیش از هر زمان دیگری نیازمند «مدیریت بحران» است، نه خلق بحران جدید. حتی برخی رسانههای آمریکایی و اروپایی تأکید کردهاند که ترامپ در حالی به پکن میرود که آمریکا در موضوع ایران نتوانسته به اهداف راهبردی خود برسد و به نوعی در وضعیت «فرسایش قدرت» قرار گرفته است.
در چنین شرایطی، چین و روسیه به خوبی میدانند که تضعیف ایران، عملاً به معنای افزایش هژمونی آمریکا در اوراسیا و فشار بیشتر بر پکن و مسکو خواهد بود. به همین دلیل، هر دو قدرت شرقی تلاش کردهاند ضمن جلوگیری از گسترش جنگ، مانع تحقق اهداف حداکثری آمریکا علیه ایران شوند. این حمایت لزوماً به معنای ورود مستقیم نظامی نیست، بلکه در قالب حمایت دیپلماتیک، همکاری اقتصادی، حفظ کانالهای مالی، مقابله با تحریمها و جلوگیری از انزوای بینالمللی ایران تعریف میشود.
نکته مهمتر اینکه روابط ایران، چین و روسیه صرفاً محصول یک بحران مقطعی نیست؛ بلکه نتیجه یک تحول ساختاری در نظام بینالملل است. جهان در حال عبور از نظم تکقطبی آمریکامحور به سمت نظم چندقطبی است و ایران در این گذار، به یکی از بازیگران مهم ژئوپلیتیکی تبدیل شده است. عضویت ایران در نهادهایی مانند سازمان همکاری شانگهای و بریکس، گسترش همکاریهای پولی غیردلاری و توسعه کریدورهای ترانزیتی شمال ـ جنوب، همگی نشانههایی از این تغییر بزرگ هستند.
ترامپ شاید بتواند در پکن درباره ایران مذاکره کند، اما قادر نخواهد بود چین را از منطق منافع راهبردی خود جدا سازد. پکن به خوبی میداند که امنیت انرژی چین، ثبات مسیرهای تجاری و موازنه قدرت در برابر آمریکا، بدون همکاری با ایران قابل تحقق نیست. روسیه نیز با همین منطق، ایران را بخشی از عمق راهبردی خود در مقابله با توسعهطلبی ناتو و فشار غرب میداند.
بنابراین، سفر ترامپ به چین را باید بیش از آنکه تلاشی موفق برای ایجاد شکاف میان تهران، پکن و مسکو دانست، نشانهای از نگرانی آمریکا نسبت به تثبیت یک محور مستقل و قدرتمند در برابر نظم آمریکایی تلقی کرد؛ محوری که برخلاف خواست واشنگتن، نه تنها تضعیف نشده، بلکه در پرتو تحولات اخیر، انسجام و ضرورت آن برای اعضایش بیشتر نیز شده است.
برمک بیات