شهیدانه؛حفاظت از مال و جان مردم…
هوا گرگ و میش بود و برقای خیابون قطع بود.داشتیم با حاج حسین از خیابون رد میشدیم که چشمش خورد به یه پرشیای مشکی
پارک شده بود همونجا که ما ردشدیم و شیشه اش پایینه و صندوق عقبشم باز.اول فکر کردیم دزد زده بهش.
رفتیم جلو دیدیم نه ماشین سالمه ظاهرا صاحبش حواسش جمع نبوده و چکنکرده ماشینو قفل کرده یا نه.
حاجی به من گفت:” واستا اینجا مراقب باش یموقع تو تاریکی دزد نزنه به ماشینش، من برم یه چرخی بزنم و از کاسبا پرس و جو کنم شاید بدونن ماشین کیه”.
رفت و یه نیم ساعتی تقریبا طول کشید تا برگشت. پشت سرشم یه پسر جوانی که ظاهر موجهی نداشت و انگار به حال خودش نبود درست حسابی، اومد و دزدگیر ماشینو زد و درارو چفت و بند کرد.
فهمیدم صاحب ماشینه. پیش خودم گفتم من اگر میدونستم ماشین مال اینه عمرا دل نمیسوزوندم اما حاجی انگار حرف دلمو خونده باشه یه نگاهی به من کرد و گفت:”شرمنده معطل شدیا ولی اموال مردمو باید مخافظت کرد”.
داشتیم میرفتیم که پسره حاج حسینو صدا کرد و گفت: “ببین ؟! خیلی مردی!…خیلیا!”