شهیدانه…

شهیدانه…

پدر شهید منصور خادم صادق تعریف میکردند خونه ما یه حیاط مشترک با کلی اتاق با همسایگان بود؛

 

یه روز وقتی منصور بچه بود، توی پلاستیک سفید گیلاس خریدم و آوردم…

 

پدر شهید میگن شهید پرسید پدرم اینو همسایه‌ها دیدن گفتم اره ولی نگران نباش اونا هم تهیه میکنند…

▫️شهید منصور خادم پیاله‌های کوچک رو چید و توی پیاله‌ها گیلاس ریخت…

 

پیاله ها رو به همه همسایه‌ها داد و بعدش اومد و از گیلاس‌ها خورد…