عصایِ دستِ مادر…
مادر گفت:
نرو…بمان!
دلم میخواهد پسرم،
عصایِ دستم باشد…
گفت:
هرچه تو بگویی؛
فقط یک سؤال…
میخواهی پسرت،
عصایِ این دنیایت باشد
یا آن دنیایت؟!
مادر چیزی نگفت…
و با اشک، بدرقهاش کرد…
رفت و شهید شد…
مادر گفت:
نرو…بمان!
دلم میخواهد پسرم،
عصایِ دستم باشد…
گفت:
هرچه تو بگویی؛
فقط یک سؤال…
میخواهی پسرت،
عصایِ این دنیایت باشد
یا آن دنیایت؟!
مادر چیزی نگفت…
و با اشک، بدرقهاش کرد…
رفت و شهید شد…