چند نقد فنی به هیات مذاکرهکننده
روابط و مذاکرات ایران وآمریکا همواره جنجال برانگیز بوده، اما گفتگوهای پس از جنگ تحمیلی سوم، به دلیل بروز جنگ و ترور رهبر شهید انقلاب از یک سو و موضع رهبر معظم انقلاب مبنی بر تفاوت اصولی در نظر از سوی دیگر محل مناقشه جدی قرار گرفته است. متاسفانه این مقوله که با منافع و امنیت ملی گره خورده، دچار موضعگیری جناحی در نقد یا دفاع از مذاکرات نیز شده است. برای پرهیز از نقد غیرمنصفانه و جناحی لازم است نگاهی وسیعتر و فنی به وضعیت داشت. نباید فراموش کرد وضع کنونی، نتیجه اقدامات و تصمیمات دو طرف در گذشته نزدیک و دور است و توجه به مسیر طی شده نیز اهمیت دارد و برخی راههای پیش رو را نیز روشن خواهد کرد.
پیش از آتش بس
اولین مشکل در ایران عدم شناخت درست از آمریکاست که طبیعتا موجب خطا در تصمیمگیری نیز میشود. از هفتههای ابتدایی جنگ مشخص شد اهداف اعلامی آمریکا برای جنگ محقق نشده و نخواهد شد و این یک شکست نظامی علنی برای واشنگتن بود. بستن تنگه هرمز نیز به شکست راهبردی دشمن و دست برتر جمهوری اسلامی ایران منجر شد. زمان اعلام پذیرش آتش بس درست با تهدید نهایی حمله به زیرساخت همراه بود و هم مفری برای ترامپ شد تا تهدید خود را عملی نکند، هم این تصویر را ایجاد کرد که تهدید زیرساخت موثر بوده است. مهمتر از همه اینها، مطلبی که ترامپ به اصرار ایران در شبکه اجتماعی منتشر کرد و مذاکره «بر مبنای چارچوب پیشنهادی ایران» را پذیرفت، به اشتباه در ایران تفسیر شد و منجر به بیانیه شعام در ۱۹ فروردین و اعلام پیروزی و پذیرش شروط ایران از سوی آمریکا شد. در حالی که آتش بس و مذاکره فرصتی برای آمریکا بود تا از زمین شکست خورده نظامی به زمین سیاست و دیپلماسی برود که میتواند در آن برتری داشته باشد. بدیهی بود که با این ترتیب کاخ سفید تازه به فرصت نبرد دیپلماتیک دست یافته و شروط ایران را رد خواهد کرد تا جنگ مذاکراتی را پیش ببرد.
مشابه این خطای تفسیری در اسفند ۱۴۰۳ نیز رخ داد. ترامپ در ابتدای دوره دوم خود یک «یادداشت اجرایی» در خصوص ایران امضا کرد که چشم انداز سیاست او در قبال جمهوری اسلامی ایران را نشان میداد و خواستار از بین رفتن برنامه هستهای و حتی برنامه تسلیحات متعارف و غیرمتعارف ایران بود! اندکی بعد او نامه تهدیدآمیزی به ایران ارسال کرد که در آن خواستار مذاکرات هستهای شده بود. این تخصیص موضوعی به اشتباه در بین برخی از مسئولین به ویژه در دولت تعبیر به عقبنشینی از موضع آن یادداشت اجرایی و محدود شدن به موضوع هستهای شد. در حالی که این موضع و نامه، یکی از گامهای واشنگتن در راستای چشم انداز مندرج در آن یادداشت اجرایی بود.
شاید بتوان این خطای محاسباتی را مقدمه جنگ ۱۲ روزه و ادامه ماجرا دانست. خاصه آنکه آمریکا در دو سال گذشته سعی کرده به روش مذاکراتی ایران در دو دهه گذشته بدل بزند و با تکنیک مذاکره برای مذاکره ایران را سرگرم و درگیر کرده و با طراحی موازی خود از جای دیگری مانند جنگ به ایران ضربه بزند. به هر حال، آتش بس پذیرفته شد.
از آتش بس تا تفاهم
جمع نابلدی و تعارفات و سادگی تیم مذاکره در طراحی و ورود به مذاکرات منجر به اتفاقات اسلام آباد شد که علیرغم اعلام پیش شرط برای اجرای آن پافشاری و پیگیری درستی نکردیم و به سادگی به حرف عاصم منیر اعتماد کردیم و خشت اول را کج نهادیم. تنها چند روز پس از مذاکرات اسلام آباد، ایالات متحده از ۲۴ فروردین محاصره دریایی علیه ایران را اعلام کرد. در حالی که محاصره صراحتا اقدام نظامی و ناقض آتش بس تلقی میشود، در مقابله با آن نه هیچ اعتراض سیاسی یا ترک مذاکره کردیم و نه تلاش نظامی برای شکست محاصره انجام دادیم. این برخوردهای منفعلانه این سیگنال را به دشمن داد که برای ما عدم جنگ اولویت و رسیدن به توافق اصالت دارد.
آمریکا که با آتش بس به دستاورد اولیه خود برای مهار قیمت نفت رسیده بود از این نشانه استفاده کرد و گفتگوها را وارد تو در توی مذاکره برای مذاکره کرد. این ترفند به واشنگتن اجازه میداد تا در آستانه میزبانی جام جهانی هم زمان بخرد و هم قیمت نفت را مدیریت کند؛ و هم در مسیر مذاکره و تعارفات و واژگان حقوقی و سیاسی حریف خود را سردرگم نماید. در عین حال، با طولانی کردن زمان مذاکرات و ارسال سیگنال توافق، انگیزه اقدام نظامی از سوی ایران را کم کرده و در اولویت ثانویه قرار دادند.
شاهدی بر تحقق این ترفند تفاوتی است که بین بیانیه ۱۹ فروردین و تفاهم ۱۴ بندی دیده میشود. البته تیم مذاکره کننده معتقد است ۱۴ بند بیشترین چیزی است که میشد در مذاکره به دست آورد و طبیعت مذاکره به تعبیر سخنگوی وزارت خارجه و مذاکرات امتیاز دادن و امتیاز گرفتن است. اینجا همان اصالت مذاکره و توافق خودش را نشان میدهد. بین دو انتخاب که «اگر منافعمان به طور حداکثری تامین نشود مذاکره را رها میکنیم» و «به هر حال مذاکره میکنیم تا حداکثر چیزی که در مذاکره میتوانیم را بگیریم»، هیات مذاکره کننده دومی را انتخاب کرد.
پس از تفاهم
فارغ از متن تفاهم ۱۴ بندی که قابل نقد و بررسی است، نحوه برخورد تیم مذاکره کننده با متن تفاهم بسیار نگران کننده است. مسیری که برای پیگیری و تحقق همین تفاهم در حال طی شدن است به چند دلیل همچنان اشتباه است.
دلیل اول اینکه این مسیر بر خطاهای خشت کج اول بنا نهاده شده و مادامی که پیامها و پیامدهای آن اصلاح نشدهاند همچنان نتیجه مطلوب حاصل نخواهد شد. دلیل دوم آن است که آمریکا در ادامه بازی مذاکره برای مذاکره متغیرها را افزایش داده و با باز کردن زمین بازی به عرصههای مختلف و کشاندن بازیگران دیگر در فرایند گفتگوها در حال خارج کردن بازی از دست ایران است. سوم آنکه، تیم مذاکره کننده به دلیل فشارهای داخلی و خارجی و بسته بودن محفل مشورتی محدود به اطرافیان رییس هیات مذارکه کننده و وزارت خارجه، به جای استقبال از نقدهای فنی و استفاده از پیشنهادات دیگران، و به جای صداقت و صراحت به دفاع مطلق از وضع موجود وگاه بازی با کلمات برای طفره رفتن در مقابل افکار عمومی روی آوردهاند. صحبت از ده بند مورد تایید رهبری در پیام ویدئویی دکتر قالیباف و بعد انکار چنین شروطی از سوی مشاور او مهدی محمدی از این دست است.
اصالت توافق در تفکر مذاکره کنندگان ایرانی باعث میشود هیات مذاکره به جای بررسی راههای تحقق شروط تفاهمنامه، مبنا را بر سفر گذاشته و برای رفتن به سوئیس به دنبال دلیل و توجیه باشد. بنابر این، اظهارات آقای قالیباف در نقد برنامه به وقت جنگ شبکه خبر، نه یک راهبرد حساب شده، بلکه توجیهی برای انجام سفر بوده است. چرا که با انجام سفر عملا به طرف مقابل نشان داده شد که جدیت و تحکمی در پیگیری مطالبه توقف جنگ در لبنان وجود ندارد. اساسا در مذاکره باید مطالبه را به نحوی طراحی کرد که طرف مقابل وادار به اقدام شود، نه اینکه برای اقدام خودمان شرط بگذاریم. همان اشتباهی که در اسلام آباد شد، در سوئیس نیز تکرار شد؛ به جای «جنگ را متوقف کنید تا تنگه را باز کنیم و مذاکره کنیم» هیات ایرانی به طرف مقابل پیام داد که «اگر جنگ را متوقف نکنید میرویم»؛ طبیعتا اولین چیزی که به ذهن طرف مقابل میآید این است که اگر اینقدر مهم بود نمیآمدند که بروند! در عین حال، شکست احتمالی مذاکرات را به رفتار خود گره زد و اگر صحنه را ترک میکردند این شکست به خاطر رفتار ایران بود.
در مورد دستاوردهای سفر نیز همچنان رویکرد نادرستی را شاهد هستیم. موضوع ترک مذاکره به دلیل تهدیدها و توهینهای ترامپ همزمان با مذاکرات نیز به نظر نمیرسد آنگونه که روایت شده صورت گرفته باشد و چنین پیامی به طرف مقابل ارصال شده باشد. اظهارات دکتر قالیباف درباره ضرورت سفر برای لبنان، در میزانسن راهروی هوایپما که کپی اشتباهی از عادت ترامپ است، هیچ مستندی ندارد و در عمل خلاف آن دیده میشود. از دیگر سو، تیم مذاکره کننده معتقد است این سفر باعث شد ایران رسما وارد معادلات امنیتی لبنان شود و به همراه آمریکا ناظر کنترل منازعه در لبنان باشد؛ که اگر درست پیش برود، سطح امنیتی ایران در منطقه ارتقا پیدا خواهد کرد.
این تحلیل نشانگر عدم شناخت صحیح از رفتار دشمن است. یکی از مهمترین اشکالات تیم مذاکره کننده آنجاست که علاوه بر عدم شناخت آمریکا، تصور میکنند شناخت درستی از آمریکا و رفتار مذاکراتیاش دارند و رفتار آنها را به درستی تشخیص میدهند. آمریکا با وارد کردن بازیگران بیشتر در مذاکرات و توسعه موضوعات هم تیم ایرانی را سردرگم میکند، هم ذینفعان بیشتری را دخیل میکند تا ایران با کشورهای متعددی روبرو شده و امتیازات کمتری بتواند بگیرد و امتیازات بیشتری بدهد. فرایندی که آمریکا برای لبنان در نظر دارد، پیشبرد مذاکرات با دولت لبنان و به تدریج خارج کردن ایران از روند آتش بس در لبنان است. بدین ترتیب هم با دولت غربگرای لبنان مذاکرات مستقیمی را پیش میبرد و هم پرونده لبنان را از جنگ ایران منفک خواهد کرد. در حالی که ایران در تمام سالهای گذشته نفوذ لازم را در لبنان داشته است، اما اکنون باید در قالب کارگروه تنش زدایی به موضوع لبنان بپردازد و دیگران هم امکان اعمال نظر داشته باشند.
در موضوع تنگه هرمز نتیجه تفاهمنامه و سفر سوئیس همکاری ایران و عمان برای رسیدن به ساز و کار مدیریت تنگه و گفتگو با سایر کشورهای خلیج فارس دیده شده؛ در حالی که در تمام سالیان گذشته عمان سهم خود از حفظ امنیت تنگه هرمز را به ایران برونسپاری کرده بود و همکاری دو کشور نیازمند مداخله آمریکا یا گفتگو با سایر کشورهای منطقه برای رسیدن به ساز وکار مدیریت و اخذ یا عدم اخذ هزینه نبود. اما کاغذبازی مذاکراتی با ایجاد ساز و کار غیرضروری به عنوان دستاورد مذاکره، عملا روابط ایران را مدیریت خواهد کرد.
موضوع آزادسازی داراییها و خرید محصولات کشاورزی از آمریکا یکی از مهمترین موضوعات این دور اخیر است. اگر آن گونه که مقامات آمریکا عنوان کردهاند این داراییها قرار است چه با الزام و چه غیرالزام، صرف خرید غلات و محصولات کشاورزی از آمریکا شود، قطعا خطایی راهبردی و عاری از عقلانیت است. درست در شرایطی که آمریکا از عدم خرید محصولات کشاورزیاش توسط چین حدودا ۱۳ میلیارد دلار ضرر کرده است و گرانی کود به خاطر انسداد تنگه هرمز هزینههای کشاورزی را بالا برده و کشاورزان آمریکایی که عمدتا طرفدار جمهوریخواهان هستند، دچار مشکل شدهاند؛ خرید سویا و گندم و ذرت از آمریکا هم ضرر به خودمان است و هم نفع به دشمن.
عبدالناصر همتی مدعی شده که قیمت برای ما مهم است و قبلا هم از آمریکا خرید میکردیم. آمار و ارقامی از خرید کشاورزی از آمریکا پیش از خروج از برجام و جنایت ترور سردار سلیمانی است. حتی آن مبادلات هم رقمش قابل توجه نیست. کل صادرات محصول آمریکا به ایران در سال ۲۰۲۵ مبلغ ۵۹ میلیون دلار بوده. سال ۲۰۲۴ که از دو سال قبل و بعدش این رقم بالاتر بوده، صادرات محصول و کالای آمریکا به ایران تقریبا ۹۰ میلیون دلار بوده است! این ارقام اساسا با مبلغ فعلی قابل قیاس نیست. برخی از اعضای تیم مذاکره اعلام میکنند ما از طریق برزیل و کشورهای واسط میخریدیم؛ طبعا این هم هزینه را افزایش میدهد و ناقض ادعای همتی است که جنس ارزانتر را میخریم.
در موضوع بازرسان آژانس اگر چه تکذیب شد، ولی مشخص است چیدمان کلمات در اظهارات افراد مرتبط با تیم مذاکره صادقانه نیست. سعید آجرلو میگوید «هیچ بازرسی از تاسیسات آسیب دیده صورت نمیگیرد.» جمله بندی دقیقی که نه تصریح میکند و نه تکذیب که از سایر تاسیسات بازرسی خواهند کرد. مشابه همین اظهارات از اسماعیل بقایی نیز شنیده میشود که در ادامه حضور بازرسان را تلویحا تایید کرده و در راستای چارچوبهای پیشین اعلام میکند. این نیز محل تردید است که حضور بازرسان در سایر تاسیسات من جمله تهران و بوشهر چقدر با قانون مجلس در خصوص توفق همکاری با آژانس همخوانی دارد و اساسا در این مقطع زمانی جنگ چه ضرورتی دارد؟ سال گذشته بهانه حضور بازرسان تعویض سوخت نیروگاه بوشهر اعلام شده بود که طبیعتا در این فاصله زمانی چنین بهانهای نیز بلاوجه به نظر میرسد. علاوه بر اینها، از تمامی اظهار نظرها برمیآید که بر خلاف ماده ۱۳ تفاهمنامه که اجرای ۵ بند از تفاهمنامه را پیش شرط قطعی برای گفتگوهای هستهای اعلام کرده، گفتگو درباره پرونده هستهای نیز در جریان بوده است.
اصالت یا عدم اصالت توافق
بسیار شنیده میشود که تیم مذاکره و اطرافیان آنها در پاسخ به انتقادات میپرسند «اگر مذاکره نکنیم، چه کنیم؟!» در واقع این سوال اشتباهی است. اگر چه راه حل مذاکره به دلیل اعتیاد دستگاه دیپلماسی و فقر ذهنی آنها در پیدا کردن مسیر تحقق منافع ملی است و در هر شرایطی تنها نسخهای که تجویز میکنند مذاکره است و توانایی هضم شرایط و تحولات جنگ و پساجنگ برای رسیدن به راه حلهای جدید و جایگزین را ندارند. لذا مساله لزوما مذاکره کنیم یا نکنیم نیست. مساله دوگانه اصالت داشتن یا نداشتن توافق در مذاکره است.
مذاکره یکی از ابزارهای دیپلماسی است که در این شرایط باید با ابزارهای دیگر «توامان» استفاده شود. اگرچه دکتر قالیباف مذاکره را بخشی از نبرد و در راستای میدان عنوان کرده که در مجموع حرف درستی است، اما همانطور که در بالا توضیح داده شد، نحوه ورود به این میدان اشتباه بوده و به جای فعالیت همزمان در میز و میدان و در عرصههای مختلف، صرفا به مذاکره با آمریکا درهمه موضوعات خلاصه شده است و به جای اینکه کنار گزینه نظامی قرار گیرد، جایگزین آن شده است.