شهیدی که زندگی تغییر می دهد

شهیدی که زندگی تغییر می دهد

تولدی دوباره در میهمانی شهدا؛ شرطی که زندگی‌ام را دگرگون کرد

آنچه می‌گویم نه قصه است و نه افسانه؛ چرا که قصه‌ها از خیال آدم‌ها برآمده و افسانه‌ها از نقل‌وقول‌ها. آنچه می‌گویم، واقعیتی است که تصور و حتی خیالش برای عده‌ای باورنکردنی است. من نه با ۱۴۰۰ سال پیش کار دارم و نه با تاریخ ۲۵۰۰ ساله؛ من با اکنون کار دارم؛ اکنونِ زمانه‌ای که می‌خواهند افسانه‌های هزارساله را زنده کنند، اما حقیقتِ جاری را نمی‌بینند. آنچه مهم است، واقعیتی است که از آن غافل شده‌ایم؛ غفلتی که می‌تواند عواقب سنگینی برای فرد و جامعه داشته باشد.

امروز تولد هفت‌سالگی من بود؛ همان روزی که با دستان مهربان پروردگار به دنیا آمدم. هفت سال چه زود گذشت! پیش‌تر در قفسی گرفتار بودم که رهایی‌اش ناممکن می‌نمود؛ هرچه تقلا می‌کردم، ثمری نداشت. باید صبر می‌کردم تا از این قفس رهایی یابم. چقدر سخت بود تقلای بی‌ثمر.

هیچ‌چیز را نمی‌دیدم، فقط صداهایی که در درون این قفس بود را می‌شنیدم. متوجه نمی‌شدم چه می‌گویند. به دیواره‌های قفس می‌کوبیدم، اما کسی به فریادم نمی‌رسید. گویی از همه چیز، حتی از خود سیر شده بودم؛ سیر از این تنهایی محبوس در قفس.

ناگهان صدایی شنیدم که گفت: نگران نباش، آزاد می‌شوی. متوجه نشدم. دوباره تکرار کرد؛ این بار واضح‌تر و روشن‌تر، اما تصویری نمی‌دیدم. بارها صدایش کردم؛ او باز همان کلمات را تکرار کرد.

من غرق بودم در قفسی که همه چیز داشت ولی در واقعیت هیچ نداشت. طوطی برای زیبایی و آوازش در قفس می‌ماند و کلاغ به خاطر زشتی‌اش آزاد و رها. من در قفسی به نام دنیای مادیات اسیر بودم؛ دنیایی که ظاهری پرزرق‌وبرق داشت اما در باطن تهی بود. روزی که قرار بود به دنیا بیایم، غرق در منجلاب گناه بودم. همان صدا دوباره تکرار شد: امروز روز رهایی توست، آماده باش. گفتم: می‌شود خودت را نشان دهی؟ گفت: به یک شرط. پرسیدم: چه شرطی؟ گفت: اینکه دیگر به این دنیایی که از آن رنج می‌بری، برنگردی. پرسیدم: چطور؟ گفت: راهش را نشانت می‌دهم. من هم پذیرفتم.

 

نمی‌دانستم با چه کسی حرف می‌زنم، اما آرامم کرد. نام و نشانش را پرسیدم؛ گفت: می‌گویم.روز تولد همه شاد بودند، اما من فقط گریه می‌کردم. گفت: تو را به جایی دعوت می‌کنم که در مورد من، همه چیز را خواهی یافت. آدرس را گرفتم؛ اسم مکان را قبلاً شنیده بودم. بی‌درنگ راه افتادم؛ مسیر باز بود.

بهشت زهرا، قطعه ۵۰، ردیف ۱۱۶، شماره ۱۸.

پیش خودم گفتم: اینجا که همه شهید هستند. تصویر از آن صدا نداشتم، اما لابد همین‌جا بود.

نام: حسین

نام خانوادگی: معزغلامی

متولد: ۱۳۷۳/۶/۱

 

نشستم و شروع به گریه کردم. آمد و گفت: برای چه گریه می‌کنی؟ گفتم: برای روسیاهی خودم. گفت: تو آزاد شدی. پرسیدم: چرا اینجا؟ گفت: بنشین تا بگویم.چه چهره‌ای داشت! چه صدایی! فقط گوش می‌کردم و اشک می‌ریختم. گفتم: سن و سالت به این کارها نمی‌خورد (جبهه رفتن و تفنگ دست گرفتن). گفت: مگر نوکری و غلامی به سن‌وسال است؟ حرفی برای گفتن نداشتم. داشتم فکر می‌کردم چه بپرسم که گفت:کمکت می‌کنم به جواب سوال‌هایت برسی. انگار ذهنم را خوانده بود. آن روز مهمانش بودم؛ از کبابی که یکی از دوستانش برایش آورده بود، به من هم تعارف کردند (نذری بود). چه مزه‌ای داشت! مهمانی حالا‌حالاها قرار نبود تمام شود.

 

گفت: می‌خواهم همه دوستانم را به تو معرفی کنم .سرم را از شرم پایین انداختم و گفتم: من نمی‌توانم گفت: نگران نباش. گفتم: معذبم گفت: همین‌جا بنشین تا صدا کنم. منتظر ماندم؛ مثل آدم‌های بی‌پناهی که تا آن لحظه جایی نرفته باشند، اطرافم را نگاه می‌کردم. همه فقط تصاویر بودند؛ مردانی با لباس‌های مختلف؛ یکی سبز، دیگری پلنگی. پیش خودم گفتم این‌ها که رفته‌اند، با کسی حرف نمی‌زنند.

در همین حین حسین با دوستانش آمد. یکی‌یکی معرفی‌شان کرد: محمودرضا بیضایی، حجت اسدی، حسن قاسمی‌دانا، نوید صفری… تقریباً بیست نفری را معرفی کرد. پرسیدم: چرا این‌ها را به من معرفی می‌کنی؟ چیزی نگفت. فقط تأکید کرد: «هر وقت کمک خواستی من هستم؛ فقط آن شرطی را که گفتم یادت نرود.بلند شدم که برگردم به خانه. گفت: چادرت برایم حرمت دارد پس مواظبش باش. برگشتم و گفتم: قول می دهم . چادرم را تبرک کردم چه بوی خوبی می داد انگار وضوی صورتش را با چادرم خشک کرده بود.
از آن روز 7 سال می گذرد هر وقت از او بخواهم کمکم می کند ، سریع تلنگر می زند این یک واقعیت است . هر روز من با این واقعیت زندگی می کنم که شهدا حاضرند و می بینند و کمک می کنند دستمان را می گیرند و من دیگر حاضر نیستم به قفس برگردم . حسین قفس را شکست ، حالا نام تو و دوستانت را پیش همه میبرم . جمله ای خواندم از یکی از دوستان حسین به نام رضا اسماعیلی که گفته بود: عاشقی سن و سال نمی شناسد ، تمام آنچه که دارم و در توانم هست را می گذارم تا حرم پا برجا بماند .پایان این واقعیت این است که شهدا واقعی هستند در زندگی هایمان حضور دارند، کافی است خودمان را از قفس دنیا رها کنیم.اکنون پس از هفت سال، روزها را می‌شمارم و لحظه‌شماری می‌کنم برای دعوتی دوباره؛ برای دیداری در همان قطعه‌ی بهشتی. من به عهد خویش وفادارم و امید دارم که دوباره، آن صدای آسمانی در گوش جانم بپیچد.
سیده زینب حیدری