پشتپرده تقسیم کار واشنگتن و تلآویو در جریانسازی علیه ایران
یک موضوع، یک روز، دو روایت کاملاً متفاوت از بالاترین سطح دولتی در آمریکا. جیدی ونس، معاون رئیسجمهور گفت درباره نقش ایران در ماجرای پرواز فلایدبی «هیچ مدرک قطعی ندیدهایم.» اما تنها چند ساعت پس از او، ترامپ در برابر خبرنگاران گفت: «بر اساس آنچه شنیدهام، پاسخ مثبت است؛ ما در حال بررسی هستیم.»
این تناقض علنی، یک لغزش زبانی ساده یا اختلافنظری عادی در مسائل سیاسی نیست؛ بلکه یک نشانه در فضای سیاسی و مدیریتی آمریکاست که باید جدی گرفته شود. در بررسی آنچه ونس و ترامپ درباره نسبت میان ایران و ماجرای پرواز فلایدبی میگویند، صرفنظر از اصل ماجرای پرواز، میتوان سه نکته را درباره فضای سیاست دولتی آمریکا موردتوجه قرار داد.
پیام اول: سرگردانی در سطح تصمیمگیری
تفاوت موضع ونس و ترامپ، مستقیمترین معنیاش این است که سطح تصمیمگیری آمریکا در قبال ایران، چهارچوب شناختی واحد ندارد. ونس با زبان منطقی حرف زد؛ شواهد هنوز نرسیده، نتیجه را نباید پیشاپیش تعیین کرد، نهادهای تخصصی باید تصمیم بگیرند. ترامپ در چهارچوب یک عملیات روانی حرف زد؛ بر اساس «شنیدهها» حکم میدهم، بدون اینکه زنجیره شواهد را نشان دهم.
این دو منطق را نمیتوان ساده به «تندرو در برابر میانهرو» تقلیل داد. ونس احتمال نقش ایران را رد نکرد، ترامپ هم ادعا نکرد سند قطعی دارد. مسئله دقیقاً همین است؛ در درون یک دولت، «تعیین واقعیت» درباره یک موضوع واحد در دو مرحله کاملاً متفاوت قرار دارد. وقتی یک کشور درباره «چه اتفاقی افتاده» به اجماع داخلی نمیرسد، پیشبینیپذیری سیاست خارجیاش ناگزیر کاهش مییابد. این تناقض روشن میکند آنها به شکل دقیق نمیدانند در مورد ایران باید چه کنند و به همین دلیل هم پیامهایی متناقض میدهند.
پیام دوم: سازوکار لابیهای صهیونیستی
نکته قابلتوجه، موقعیت ظریف اسرائیل است. نتانیاهو در روزهای اول مستقیماً ایران را متهم نکرد، بلکه استراتژی «رد نمیکنیم اما نیاز به تحقیق داریم» را برگزید. این با موضع سختگیرانه و علنی همیشگی اسرائیل در قبال ایران، نوعی واگرایی تاکتیکی است. آنکه بهجای اسرائیل، جلو آمد و مستقیمترین شکل، این رویداد را به ایران گره زد، خود رئیسجمهور آمریکا بود. این الگوی تقسیم کار را نشان میدهد تا بهجای ورود مستقیم اسرائیل، ضلع سوم به میدان بیاید و ایران را متهم کند تا ماجرا طبیعیتر به نظر برسد.
اینجا میتوان به سازوکاری توجه کرد که شاید بسیاری مواقع و در بررسی اولیه مواضع سیاسی مقامات آمریکا کمتر دیده شود؛ شبکههای لابی طرفدار اسرائیل در سیاست آمریکا، این بار نقش «متهمکننده اول» را خودشان بر عهده گرفتند و اسرائیل ابهام راهبردی به دست آورد. این تقسیم نقش، ظاهری «خودجوش» و حتی شاید کمی «بیطرفانه» به اتهام میدهد، اما کارکردش همان است؛ کشاندن یک رویداد با انگیزه نامعلوم به چهارچوب روایی از پیش موجود «ایران یک تهدید است.» این زاویهای است که در سیاست ایران باید بیشتر موردتوجه قرار بگیرد؛ نهفقط نتانیاهو، بلکه لابیهای مستقر در نیویورک و واشنگتن، بسیاری اوقات اولویتهایشان را بر ترامپ تحمیل میکنند.
پیام سوم: تاریخ انقضای یکساعته اظهارنظر آمریکایی
شاید عملیترین پیام، از خودِ ماجرا بیرون بیاید؛ اعتبار و ارزش راهبردی اظهارنظر علنی مقامهای آمریکایی، عمر بسیار کوتاهی دارد. «هنوز شاهدی نیست» ونس و «به نظرم کار ایران بوده» ترامپ، فاصلهشان چند ساعت است، یعنی هر قضاوت راهبردی که بر پایه موضع یکلحظه مشخص آمریکا بنا شود، ممکن است لحظه بعد باطل شود. برای ایران، این پیام خاص است که شناخت ویژهای از آمریکا میدهد. طرف مقابل یک بازیگر واحد با یک پیام واحد نیست؛ سیستمی چندصدایی است که سیگنالهایش یکدیگر را میپوشانند. در چنین فضایی، تکیه بر هر اظهارنظر بهعنوان مبنای قابل اتکای مذاکره یا هشدار تهدید، خطرناک است. کاری که باید کرد این نیست که بفهمیم کدام جمله «موضع واقعی آمریکا» است؛ بلکه باید بدترین حالت را فرض کرد، آمادگی برای همه گزینهها و همه سناریوها را حفظ کرد و نگذاشت ریتم روایی طرف مقابل، ریتم تصمیمگیری ما را تعیین کند.
ابهام اختیاری در اصل ماجرا
برای فهم وزن این تناقض، اول باید ماهیت مبهم خود ماجرا را شناخت. در ۳۰ سپتامبر ۲۰۲۶، پرواز FZ۱۰۷۳ فلایدبی از دبی به تلآویو، در میانه راه، کمکخلبان در کابین خلبان به خلبان حمله کرد، هواپیما نزدیک به ۵ هزار متر پایین آمد و در نهایت در تبوک عربستان فرود اضطراری داشت. درباره انگیزه مهاجم و اینکه پشت پرده چه کسی بوده، از همان ابتدا روایتها متفاوت بود.
دادستان کل امارات تحقیقات را به سمت «قصد تروریستی» برد، اما هیچ کشوری را نام نبرد. موضع نتانیاهو هم معنادار بود؛ از یکسو گفت کمکخلبان «القائات رادیکال» دریافت کرده، ازسویدیگر تصریح کرد «ما طی چند روز آینده میتوانیم مشخص کنیم که آیا کمکخلبان ارتباطاتی با ایران داشته است یا خیر» و البته در چند روز آینده هم خبری از آنچه میگفت نشد. وزارت خارجه ایران نیز مستقیماً این اتهامها را «عملیات پرچم دروغین» خواند.
عملیات پرچم دروغین (False Flag) به اقداماتی گفته میشود یک گروه یا دولت انجام میدهد، اما بهنحوی که بتواند در ادامه آن را به گروه رقیب یا دولت دشمن نسبت دهد. هدف معمولاً توجیه جنگ آینده، حمله تلافیجویانه، سرکوب مخالفان یا جلب حمایت افکار عمومی است. در این نوع عملیات، عامل اصلی نشانههایی در مدل اجرایی عملیات جایگذاری میکند تا ذهن مخاطب بهسوی رقیب یا دشمن برده شود. از جمله نمونههای تاریخی آن میتوان به این موارد اشاره کرد؛ حادثه گلیویتس (۱۹۳۹) – نیروهای نازی با لباس سربازان لهستانی به یک ایستگاه رادیویی در مرز حمله کردند تا بهانهای برای تهاجم به لهستان و آغاز جنگ جهانی دوم بسازند.
حادثه خلیج تونکن (۱۹۶۴) – ادعای حمله ویتنام شمالی به ناوشکن آمریکایی که بعدها ساختگی بودنش افشا شد و بهانه ورود رسمی آمریکا به جنگ ویتنام را فراهم کرد. عملیات سوزانا (۱۹۵۴) – مأموران اسرائیل در مصر بمبگذاریهایی ترتیب دادند و آن را به گروههای مصری نسبت دادند تا انگلیس را به ماندن در کانال سوئز ترغیب کنند. نکته مهم اما این است که تا همین لحظه هم هنوز نه آمریکا و نه اسرائیل، سندی برای اثبات ادعای ارتباط ایران با ماجرای این هواپیما ارائه نکرده، از سویی میتوان دریافت که تاکنون بازجوییها از متهمین باید به یک نتیجه اجمالی رسیده باشد، اما به نظر میرسد تعمدی وجود دارد تا ابهام برطرف نشود، حقیقت گفته نشود و ماجرا همچنان بتواند بهانه تولید سوژههای خبری علیه ایران باشد.
واقعیت سیاسی مهمتر از واقعیت ماجرا
در نهایت آنکه شاید حقیقت ماجرای فلایدبی سرانجام روشن شود، اما شکاف رواییای که آمریکا در روزهای اول نشان داد، خودش یک واقعیت سیاسی مهمتر از حقیقت ماجراست. در سیاست خارجی، گاهی نحوه روایت یک رویداد از خود آن رویداد مهمتر است. در ماجرای فلایدبی، آنچه اکنون اهمیت دارد، شکاف و تناقضی است که آمریکا در روزهای نخست از خود نشان داد. این شکاف یعنی واشنگتن در قبال ایران یک مرکز تصمیمگیری واحد، پایدار و قابلپیشبینی ندارد. گاهی کاخ سفید چیزی میگوید، گاهی وزارت خارجه، گاهی پنتاگون یا کنگره و هرکدام لحن و موضع متفاوتی دارند. این پراکندگی باعث میشود طرف مقابل نتواند بفهمد موضع واقعی آمریکا چیست و بر اساس آن برنامهریزی کند.
برای ایران یا هر بازیگر دیگری که با این وضعیت روبهرو است، عاقلانهترین راه این است که به هر اظهارنظر واشنگتن فوراً واکنش نشان ندهد؛ بلکه اول بپرسد چه کسی این را میگوید؟ این فرد چقدر در ساختار قدرت آمریکا وزن دارد؟ برای چه مخاطبی صحبت میکند و آیا این موضع تا فردا و بلکه تا ساعاتی دیگر هم ثابت میماند و در نهایت آنکه، نباید پیام ظاهری این مواضع را مبنای تصمیمهای راهبردی قرار داد، چون ممکن است ساعتی بعد کاملاً عوض شود.