مسئله فقط رفراندوم جنگ نیست!
مسئله از جایی شروع میشود که بپرسیم مردم قرار است دقیقاً درباره چه چیزی رأی بدهند؟
مگر ایران جنگ را شروع کرده است؟
کشوری که هدف حمله قرار گرفته و از خودش دفاع میکند، نمیتواند صورت مسئله را صرفاً به «جنگ یا صلح» تقلیل دهد. در بحران اخیر، حمله از سوی آمریکا و اسرائیل آغاز شد و ایران وارد مرحله دفاع و پاسخ شد. بنابراین سؤال منطقیتر این است که اگر دشمن جنگ را آغاز کرده، آیا باید درباره اصل دفاع از کشور رفراندوم برگزار کرد یا درباره شرایط پایان جنگ، هزینههای آن و تضمینهای صلح مذاکره کرد؟
این تفاوت بسیار مهم است.
اگر از مردم بپرسیم «جنگ میخواهید یا صلح؟» پاسخ تقریباً روشن است. چه کسی جنگ میخواهد؟
اما سؤال واقعی این است:
برای رسیدن به این صلح قرار است چه چیزی بدهیم؟
آیا باید از بخشی از توان دفاعی خود عقب بنشینیم؟
آیا باید برنامه هستهای را محدود یا کنار بگذاریم؟
آیا باید درباره مسائل دیگری که امروز هنوز روی میز نیست، امتیاز بدهیم؟
و اگر چند سال بعد طرف مقابل مطالبه تازهای مطرح کرد، مرز عقبنشینی کجاست؟
این بخش ماجرا معمولاً در شعار «صلح» دیده نمیشود.
مشکل از جایی شروع میشود که مذاکره با اعتماد اشتباه گرفته شود
هیچکس نمیگوید ایران نباید مذاکره کند.
مذاکره ابزار سیاست خارجی است؛ اما اعتماد کردن به طرف مقابل، یک تصمیم جداگانه است.
تجربه برجام برای ایران یک نمونه نزدیک و روشن است. آمریکا در سال ۲۰۱۸ از توافق خارج شد و تحریمهای خود را بازگرداند. این اتفاق نشان داد که حتی یک توافق رسمی و چندجانبه نیز در برابر تغییر سیاست داخلی آمریکا، الزاماً ضمانت اجرایی دائمی ندارد.
اما این تنها تجربه تاریخی نیست.
ماجرای مصدق هم یادآوری میکند که وقتی منافع یک قدرت بزرگ با منافع یک کشور دیگر در تضاد قرار بگیرد، نمیتوان روی «اعتماد سیاسی» به آن قدرت حساب باز کرد. اسناد منتشرشده خود دولت آمریکا نقش CIA را در عملیات سرنگونی دولت مصدق ثبت کردهاند.
ویتنام یک درس دیگر دارد. آمریکا در چارچوب توافق پاریس تعهداتی درباره حمایت از ویتنام جنوبی داشت، اما تغییر فضای سیاسی داخل آمریکا و مخالفت کنگره باعث شد آن تعهدات عملاً اجرا نشود و در نهایت سایگون سقوط کند.
و شاید از همه مهمتر برای بحث امروز ایران، لیبی و قذافی باشد.
لیبی در سال ۲۰۰۳ تصمیم گرفت برنامههای سلاحهای کشتارجمعی خود را کنار بگذارد و تجهیزات و مواد حساس خود را تحویل دهد. در پی آن، مسیر روابطش با آمریکا و غرب تغییر کرد و تحریمها کاهش یافت. اما کمتر از یک دهه بعد، در جریان جنگ داخلی و مداخله نظامی ناتو، حکومت قذافی سقوط کرد و خودش کشته شد.
البته هیچکدام از این تجربهها را نمیتوان با یک جمله ساده خلاصه کرد. سقوط قذافی فقط نتیجه کنار گذاشتن برنامه هستهای نبود؛ جنگ داخلی، تحولات منطقهای و تصمیمهای بینالمللی هم در آن نقش داشتند.
اما یک سؤال جدی همچنان باقی میماند:
اگر کشوری بخشی از ابزارهای راهبردی خود را برای جلب اعتماد و رابطه بهتر با غرب کنار بگذارد، چه تضمینی دارد که چند سال بعد، همان غرب امنیتش را تضمین کند؟
این سؤال امروز اهمیت بیشتری پیدا میکند؛ مخصوصاً وقتی همزمان با بحث رفراندوم، برخی چهرههای سیاسی از ضرورت تغییر رویکرد هستهای سخن میگویند.
آیا مسئله واقعاً «هستهای یا زندگی مردم» است؟
گاهی طوری بحث میشود که انگار مردم باید یکی را انتخاب کنند: یا برنامه هستهای و مقاومت، یا رفاه و زندگی عادی.
این دوگانه از اساس قابل نقد است.
مردم حق دارند زندگی آرامتر، اقتصاد بهتر و آینده مطمئنتری بخواهند. اما اینکه برای رسیدن به این هدف، دقیقاً چه مقدار از ظرفیتهای راهبردی کشور باید واگذار شود، مسئلهای کاملاً متفاوت است.
اگر تجربه برجام یک درس داشته باشد، این است که واگذاری یک اهرم الزاماً پایان فشار را تضمین نمیکند.
ممکن است امروز مسئله هستهای باشد، فردا موشکی، پسفردا مسائل منطقهای و بعد موضوعی دیگر.
اینجاست که تفاوت دو نگاه آشکار میشود.
یک نگاه میگوید برای اینکه کشور نفس بکشد، باید از تنش کم کرد و برای رسیدن به توافق، از بخشی از خواستهها و ظرفیتها گذشت.
نگاه دیگر میگوید کشور باید صلح بخواهد، اما صلح پایدار زمانی ممکن است که طرف مقابل بداند ایران آنقدر قدرت و اهرم دارد که نمیتواند هر چیزی را به آن تحمیل کند.
این نگاه دوم الزاماً جنگطلب نیست.
اتفاقاً میتواند دقیقاً به دنبال جلوگیری از جنگ باشد؛ چون معتقد است بازدارندگی قوی، هزینه جنگ را برای طرف مقابل بالا میبرد.
پس چرا امروز بحث رفراندوم مطرح میشود؟
اینجا باید منصف بود. صرف مطرح کردن رفراندوم به معنای وجود یک «پروژه هماهنگ» یا ارتباط آن با یک نقشه پشت پرده نیست و برای چنین ادعایی سند کافی نداریم.
اما از منظر سیاسی، زمان طرح یک مسئله هم اهمیت دارد.
وقتی بعد از یک جنگ، فشار خارجی و بحران اقتصادی، ناگهان پیشنهاد میشود درباره ادامه مسیر از مردم نظرخواهی شود و همزمان چهرههایی از یک جریان سیاسی بر مذاکره، کاهش تنش و تغییر در رویکرد هستهای تأکید میکنند، طبیعی است که این سؤال مطرح شود:
آیا این فقط یک مطالبه برای پایان جنگ است یا بخشی از یک نگاه بزرگتر به آینده سیاست خارجی کشور؟
نگاهی که معتقد است برای خروج از فشار، باید بخشی از هزینهها و دستاوردهای راهبردی را کنار گذاشت.
این همان جایی است که حتی مواضعی مانند سخنان جواد امام درباره نظرخواهی از مردم برای ادامه جنگ یا مذاکره، باید در کنار سایر مواضع این جریان دیده شود؛ نه برای متهم کردن افراد به یک نقشه مشترک، بلکه برای فهمیدن خط فکری مشترک احتمالی.
مسئله اصلی، انتخاب بین جنگ و صلح نیست
همه مردم صلح میخواهند.
اختلاف اصلی بر سر این است که قیمت صلح چه باشد.
اگر قرار است مردم تصمیم بگیرند، باید همهچیز را بدانند:
چه کسی جنگ را شروع کرده؟
چرا توافق قبلی شکست خورد؟
برای پایان جنگ دقیقاً چه امتیازی باید بدهیم؟
چه تضمینی برای اجرای تعهدات طرف مقابل وجود دارد؟
اگر امروز از یک ظرفیت راهبردی عقب نشستیم، فردا در برابر مطالبه بعدی چه خواهیم کرد؟
و مهمتر از همه:
اگر آمریکا در گذشته نشان داده که تصمیم دولتهایش میتواند با تغییر رئیسجمهور، کنگره یا شرایط داخلی تغییر کند، چه چیزی قرار است تضمین کند که این بار داستان متفاوت خواهد بود؟
مذاکره را میتوان پذیرفت؛ اما اعتماد بیمحاسبه به آمریکا را نه.
مصدق، ویتنام، لیبی و برجام هرکدام داستان متفاوتی دارند و نمیتوان آنها را عیناً به ایران امروز تعمیم داد. اما کنار هم گذاشتنشان یک هشدار مشترک دارد:
هیچ کشوری نباید امنیت و آینده خود را فقط به وعده قدرتی دیگر گره بزند.
قدرت ملی، توان دفاعی، دانش هستهای و سایر اهرمهای راهبردی شاید برای روزهای عادی هزینه داشته باشند؛ اما ارزش واقعی آنها دقیقاً در روزهای سخت مشخص میشود.
بنابراین سؤال امروز نباید این باشد که:
«جنگ یا مذاکره؟»
سؤال دقیقتر این است:
«چگونه مذاکره کنیم که مجبور به جنگ نشویم و چگونه صلح کنیم که مجبور نشویم برای صلح، یکییکی همه اهرمهای قدرتمان را واگذار کنیم؟»
این دو نگاه، دو مسیر کاملاً متفاوت برای آینده ایران ترسیم میکنند:
یک مسیر، مقاومت همراه با مذاکره از موضع قدرت است؛
مسیر دیگر، امید بستن به اینکه با واگذاری تدریجی ظرفیتها، طرف مقابل بالاخره دست از فشار خواهد کشید.
تجربه تاریخ به ما اجازه نمیدهد درباره مسیر دوم سادهانگار باشیم.