️ سالگرد شهادتت فرا رسیده، اما هنوز هم سحرگاه ۱۱ فروردین ۶۵، آن لحظه که نسیم اذان بر جانم میوزد و آسمان، شب را به صبح میبخشد، دلم بیقرارتر از همیشه میشود.
️ همان لحظهای که در آن صبح زود وضو گرفتی، به آسمان نگریستی، شاید زمزمهای کردی که فقط خدا شنید و بعد... و بعد... و بعد... .
️ میدانی، گاهی با خود فکر میکنم این سحرخیزی و بیتابی سحرگاهیام، ردپایی از آن سحر نورانی عروج ملکوتی توست؛ وقتی شهادت را با هیچچیز دیگری از این دنیای فانی معاوضه نکردی و ترجمان غیرت و عزت برای تمام عمرم شدی.
️ بازیدراز، آن قلههای سر به آسمان کشیده، هنوز ردپای قدمهایت را در منطقه "چم امام حسن(ع)" حفظ کرده و بوی خون و عطر حضورت را در دل خود دارد. بارها از کنار آن ارتفاعات گذشتهام و هر بار احساس کردهام که زمین آنجا هنوز صدای گامهایت را در حافظهاش نگه داشته است.
️ پدر، میدانی؟ جنگ هنوز تمام نشده است...
تو در کارزار گلوله و آتش، لباس خاکیات را به خون آغشته کردی و جانت را فدای میهن ساختی. اما امروز ما در میدان تولید، لباس کار به تن داریم و این نبرد نفسگیر هم، جنسی از ایثار دارد.
️ تو برای عزت ایران جنگیدی، ما برای ساختن و آباد کردنش. تو تفنگت را بر دوش کشیدی، ما ابزار تولید را در دست گرفتیم. انشاءالله که با شما سرباز یک میدان باشیم و اعتقاد داریم که تنها صحنهها تغییر کردهاند و دشمن همان دشمن است: دیروز گلوله، امروز تحریم؛ دیروز جنگ تحمیلی، امروز جهاد اقتصادی.
پدر شهیدم، صدای چرخهای تولید امروز برای ما حکم تپشهای قلب تو و یاران شهیدت را دارد. انگار وقتی دستگاهها در کارخانه به حرکت درمیآیند، شهدا را کنار خود احساس میکنیم، دوباره دستهای کارگریِ شهدای جامعه کار و تولید را روی قطعات میبینیم، و این آینهای میشود از غیرت مردانی که نه فقط در جبهه جنگ، که در خط تولید هم روزگاری سرباز وطن بودند.
پدر شهیدم
️ در تکتک لحظههای دلتنگیام، قاب عکس سیاه و سفید تو، تنها سایه پدرانهات بر سرم بوده و هست. میدانم که از بلندای بازیدراز مرا میبینی، صدایم را میشنوی و شاید با همان لبخند همیشگیات، آرام زمزمه میکنی:
️ پسرم، امروز شما در سنگر تولید، سرباز این میدان هستید...
ارسال نظرات